شب ها تو کوچه های سرد کوفه
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن9
بازدید5.2K
شبها تو کوچههای سرد کوفه تنها میگرده تنها مرد کوفه(۲) میذاره از غم، سر روی دیوار با چشمهایی که غم میبارن (میگه حسین جان! میا به کوفه که کوفیان حیا ندارن)(۲) اون کسایی که، با تو بودن حرفاشون همه یک سرابِ نامههاشونم پر از دروغِ آسمونشون بیستارهست دستاشون همه پر سنگِ نیزه سازیهاشون هم شلوغ حسین میا به کوفه.... تو اوج غمها دل بیتابِ امشب سفیر تنهای اربابِ(۲) کبوتری که، بیآشیونهست حالا یه گوشهای نشسته در انتها به، هجوم سنگها بال و پر و سرش شکسته حرفِ رو لباش فقط اینِ یا حسین دلم میگه خواهرت تو چنگ غم، اسیر داغ قاسم و علی اکبر روی سینهی تو میذارن روی دستت، اصغرت میمیره حسین میا به کوفه.... دشمن میخنده بر این احوال من پای دارالعماره بر حال من(۲) غریب و تنها بارون میباره از چشای من! برای زینب لحظه آخر همین دعامِ که غم نشینه پای زینب گرچه این چنین نشد... باز بیام پیشات تو غریبی مثل عاشقی بشم نثارت اما دل خوشیام همش این بعد مُردنم توی غربت روی نیزهها بیام کنارت حسین میا به کوفه.....