نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شب جمعه بود مادرم میگفت این نوحه رو بدید مُقبل بنویسه بیحیا قاتل افتاده شاه در مشکل عذاب میدن حتی به مرکبهاشون آب میدن سرت جنگه تشنه سر میبُرن که وقت تنگه میشه بهم بگی سپردیمون به کی محرمامو دیدم روی نیزه یکی یکی هنوز نخوردم آب که دارم اضطراب من و تو میرسیم به هم تو مجلس شراب یه عده پیرمرد به تو عصا زدن کشیده کار تو دیگه به دست و پا زدن والشمر و جالسٌ دلش چقدر پره تو حاضری که جون بدی خنجر نمیبُره عالمو بیقرار کنم خیمههاتو چی کار کنم خودم پناه عالمم کدوم طرف فرار کنم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد