(شب بیستم) با همین آشفتگی با درد
حاج منصور ارضیپسندیدن4
بازدید2.7K
با همین آشفتگی، با درد، با حال بدم با شتاب و دلهره افطار کردم، آمدم از خجالت داشتم میمردم اما نیمهشب بین جمعیت نشستم پیش تو زانو زدم دست خالی صید مروارید اشکم میکنم ساحل دریای من امشب پر از جزر و مَدَم من کسی جز تو ندارم لطف کن رَدَم نکن هر کسی را میشناسم از درش کرده رَدَم مهربان چوبم بزن بلکه غرورم بشکند تا بخواهی ضربه خوردم از غرور بیهدف هر کسی حرمت شکست از من تو ناراحت شدی جای آن حرمت شکستم با گناهِ ممتدم یک ضمانتنامه دستم بوده که دعوت شدم تا ابد شرمندهی الطاف شاه مشهدم نامهی اعمال بد را پیش زهرا پاره کن تا نبخشی برنمیدارم قدم را از قدم این لباس پادشاهی هم به درد من نخورد از گداهای نجف بودم جدّ اندر جدّم آبروریزم، پلیدم، معصیتکارم ولی من علی را دوست دارم نوکرش صددرصدم هر کجایی که زمین خوردم بلندم کرد حسین با همین آقاییاش او میبرد تا مقصدم من به قربان غم زینب که مهمانش علیست گفت بابا جان نرو تا من نخوانم اشهدم دختری دلواپس احوال بابایش شده حیدر این شبها دگر دلتنگ زهرایش شده