شال از شونهی مسیح انداخته
سید محمدرضا نوشهورپسندیدن14
بازدید12.3K
شال از شونهی مسیح انداخته اندوه به دل ضبیح انداخته جوری زلفت رو گرفته دستش انگار پنجه تو ضریح انداخته اولین زائر تو نیزه است اولین خادم تو سنگه سر چادرم اگه دعواست سر پیراهن تو جنگه آره تشنه موندی که چشمات تاره قتلگاه یا که نیزاره؟ زیره آسمون چقدر شده تیره دست و پا زدن نفس گیره سیدنا المظلوم حسین حسین حسین... آه از روز و روزگار زینب بیتو دلخوشی نداره زینب ای که دائما کنارم بودی رفتی آخر از کنار زینب زیر دست و پا نمیرفتی دست و پام رو گم نمیکردم چه کنم رقیهات رو داداش اگه سمت خیمه برگردم مُردم جلو چشم تو زمین خوردم طرف خیمه پناه بردم خستهام کاش میشد زخمت رو میبستم عجب بساطیه انگاری اعضای تو صلواتیه عجب بساطیه شاهی ولی دفن تو با چندتا دهاتیه عجب بساطیه حسین وای...