شاخهی طبع خزان دیدهی من بار نداشت
سیدرضا نریمانیپسندیدن9
بازدید6.9K
شاخهی طبع خزاندیدهی من بار نداشت چشم آلودهی من فرصت دیدار نداشت رو به مهتاب نشد روزنهای باز کنم قفسِ ظلمت من رخنه ی دیوار نداشت چَنگ انداختهام دامنِ تنهایی را منِ بیکَس شده از بس که کَس و کار نداشت آه ! آدینهی بی تو شده آئينه ی دِق کاشکی جمعه تواناییِ تکرار نداشت در بساطم چه کنم کهنه کلافی هم نیست یوسف گمشدهام گرمیِ بازار نداشت آبرو ریزیِ من شُهرهی آفاق شده مثل من هیچکسی وضعِ اسفبار نداشت از سَرِ بی خِرَدی قلب تو را میشکنم وَرنه این عاشقِ بی فکر که آزار نداشت گریه کردم که مگر بار مرا هم بخری دلم این ظرف ترکخورده خریدار نداشت! امـــر کن! یک نفری پای غمت میمیرم تا نگویند که فرماندهی من یار نداشت مثل سیّد حسنت، گَرم بغل کن من را یا کریمی که عروجش غمِ آوار نداشت لحظهی آخرم ای کاش کنارم باشی چه کند گر که مریض تو پرستار نداشت شیوهی مَرگ مرا شاهِ نجف می داند سَر تمّار به جز نخل علی، دار نداشت مَست انگور نجف، دور علی میگردم شدّت طوف مرا چرخش پرگار نداشت این دلِ در به درم تنگِ حسین است فقط کربلا رفتن من این همه اصرار نداشت! جان آن مادرِ افتاده دمِ در، برگرد آنکه با قامت خم طاقت پیکار نداشت شیشهٔ عُمر علی با لگدی سخت شکست لااقل کاش درِ سوخته، مسمار نداشت شلاق خورد بس که در آن کوچه سپاه انگشتهای فاطمه بی جان شده است ********* شلّاق خورد بس که در آن کوچه از سپاه انگشتهای فاطمه بیجان شدند آه! قنفذ به بال زخمی بانو نکرد رَحم شمشیر در غلاف به بازو نکرد رَحم دنیا خراب شد به سَر شاه لافَتیٰ از هوش رفت حوریّهاش بین کوچهها حوریه ی علی بدنت را عقب بکش در سوخته است، زود تنت را...