
سینه را دشت نالهها میکرد پهلوانی که پا به پا میکرد پهلوانی که گاه اوج نبرد بند از بند خصم وا میکرد پهلوانی که گردش چشمش دشمنان را به قبر جا میکرد پهلوانی که یک اشارهی او در یک قلعه را جدا میکرد سر صدها سپاه را میبُرد تیغ خود را اگر رها میکرد پهلوانی که آسمانها را غرق فریاد لافتی میکرد کوه امّا بگو شکسته چرا؟ چشمهایش به خون نشسته چرا؟ همین که در ز چشم تو خواب میگیرد تمام جان مرا اضطراب میگیرد بیا به حیدر خود لحظهای تبسّم کن دلم از این همه حال خراب میگیرد دیشب سر نماز شبت گریهام گرفت بر آه آه نیمه شبت گریهام گرفت وقتی قنوت نیمه شبت نیمه کاره ماند بر دستهای با ادبت گریهام گرفت