سوزانده فلک را نفس پر شرر من
حاج منصور ارضیپسندیدن6
بازدید300+
سوزانده فلک را نَفَس پر شرر من از بس زده آتش غم تو بر جگر من شبهای فراغ تو چرا صبح ندارد کِی میرسد از راه، چراغِ سحرِ من پیغام مرا باد کجاها که نبرده سرگشته شده قاصدک نامهبرِ من این کوچه و آن کوچه و از این شهر به آن شهر دنبال تو افتاده دل دربهدرِ من یعقوب تو بودن به منه پیر میآید اشکدممشکم شده تنها هنر من شاید بخرد آبرویم، آبرویم را شاید که به دردی بخورد چشم ترِ من (سرگرم گناهم، که سرم گرم شما نیست)۲ این بازیه دنیا چه نیاورده سرِ من یک لحظه مراهم به خودم وا نگذارید تنها تویی آگاه به سود و ضررِ من در ظرفیتم نیست که با جز تو بجوشم گفتم نگذارد احدی سربهسر من تقدیر قشنگیست اگر آخر عمری یکبار به کوی تو بیافتد گذرِ من (ای کاش که قبل از اجلم سر برسی تو )۲ ترسم که نیایی و بیاید خبرِ من اول ببریدم به نجف بعد بمیرم آغاز شود پیش علی جان، سفر من تعبیر من از صحن علی خانهی باباست خشنودم از اینکه شده حیدر پدرِ من دلتنگ ترینم، دل من تنگ حسین است یک دم نرود خاطرهاش از نظر من با غافلهاش کاش که میبرد دلم را تا فرش قدمهاش شود بال و پر من آخر ته گودال سلام میرسد از راه وای از تن ارباب بدونه سپر من