سهم تو از این زندگی یه دل غرق غربت شدس
مازیار طاولیپسندیدن8
بازدید3.6K
سهم تو از این زندگی، یه دلِ غرق غربت شدن تصویر تو تو ذهن من، یه عزیز بیحرمت شدن خون شد، جگر تو که عمریه از غم کوچه پره رفتی، بیعبا بایدم به غرور تو بر بخوره آقای غریب دیدی دست تو بستس، یاد قنفذ افتادی نمیگم به تو مسموم، تو تو کوچه جون دادی «وااااا...» کشیده به علی غربتت، میکشن تو رو تو کوچهها اهانت شده باب از غدیر، چقدر شده شهر بیحیا اما، تازیونه سراغ عزیزای تو نیومد اما، با غلاف کسی همسرتو توی کوچه نزد آقای غریب روی چادر خاکی، ندیدی تو جای پا غم کشیده میگفتی، بمیرم واست بابا «وااااا...» پا بپای مرکبها تو رو ، با جسارت اگه بردنت دیگه نیزه نخورد پیکرت، دست به دست که نشد پیرهنت گریون، بودی اما دلت یادِ غمهای کربلا بود ای وای، سرِ جد تو عصر دهم روی نیزهها بود شد نیزه نشین امون از تنِ بیسر، امون از غم گودال زیر سمِّ مرکبها، تنِ تو نشد پامال «وااااا...»