سنگ آمد به جنگ آیینه
سیدمهدی میردامادپسندیدن2
بازدید1.4K
سنگ آمد به جنگ آیینه سنگ و آیینه خصم دیرینه داشت از بس به سینه اش كینه سنگدل پا گذاشت بر سینه خنجرش را گذاشت بر حنجر حنجر عشق كی برد خنجر آنكه ننگ ابد برایش ماند آنكه شیطان برادرش می خواند شمر پستی كه عرش را لرزاند جسم پاك حسین برگرداند پیش تر از بریدن سر او بیشتر از شرار پیكر او می زد آتش به جان خواهر او ناله جان خراش مادر او چون عزادار هر دو دلبر بود ذكر مادر غریب مادر بود هر كسی خسته میشد از زدنش می ربود آنچه میشد از بدنش این یكی برد جوشنش ز تنش دیگری برد كهنه پیرهنش سنگ ها را كه بر جنازه زدند تازه براسبها نعل تازه زدند