سرما کشیده بودی ای گرما ندیده
امین قدیمپسندیدن23
بازدید12.4K
سرما کشیده بودی ای گرما ندیده ای بیملاقاتیترین غربت کشیده خلّصنیات را کنج زندانت شنیده دست اجل در حصر به دادت رسیده عمرت گذشته بین زندان با اسیری راحت شدی وقتی که خواندی یا مجیری تو روی تخته میروی گرچه امیری گریانِ جسم دَرهمی بین حصیری تشییع شد جسمت شبی عریان نبودی فکر اسارت رفتنِ طفلان نبودی اهل تو را در بین انظارش نبردند در پیش چشم مردمآزارش نبردند معصومهات را سمت بازارش نبردند در کوچهها مثل بدهکارش نبردند در خیمهها چشمی به اموالش نیفتاد شکر خدا زجری به دنبالش نیفتاد زیر سُم اسبی دَم آخر نرفتی کنج تنور خانهای دیگر نرفتی شیخی ولی بر نیزهها منبر نرفتی دیدار دخترهای خود با سر نرفتی بر اهل تو تسکین که با هقهق ندادند معصومهات را با سر تو دق ندادند