ساده بگویم امروز بی عذر و بی بهانه
حسین طاهریپسندیدن2
بازدید84
ساده بگویم امروز بی عذر و بی بهانه ما را اسیر کرده سختی این زمانه ای شهریار تنها، ای کوچکِ در شبها یک بار یاد ما کن در خلوت شبانه بذر محبتت که پاشیده بودم در گلدانِ چشمهایم، حالا زده جوانه یک عمر را دویدنِ بیبال و پر پریدن، روی تو را ندیدن این نیست عادلانه من خستهام از گناهم خستهام از اشتباهم مانند کودکی که گم کرده راهِ خانه بابای مهربانم از آن زمان که رفتید هزینه بردیم از دنیای کودکانه آنها که زنده بودند در انتظارِ وصلات از هجر و دوری تو مردند دانهدانه ما را بخر عزیزم جانِ سهسالهای که شانه نزند به مویش از دردِ دست و شانه آنقدر منتظر ماند اما پدر نیامد سر را گرفت آخر با اشکِ دخترانه