زینب که از خدا صلوات مکررش
حاج علی کرمیپسندیدن10
بازدید500+
زینب که از خدا صلوات مکرّرش زیبد که بعد فاطمه خوانند کوثرش زهرا که افتخار خدا و رسول بود میکرد افتخار که این است دخترش زهرای دومی که نشد در تمام عمر عباس بی اجازه نشیند برابرش قصد کرده است خدا جلوهی دیگر بکشد سورهی مریمس از سورهی کوثر بکشد دختر این است اگر فاطمه پس حق دارد از خداوند فقط منت دختر بکشد بال جبریل تمایل به حریمش دارد تا دمشق است چرا جای دگر پر بکشد زینب آنقدر بزرگ است که آماده شده است یکسره جام بلای همه را سر بکشد مادر دهر نزایید و نزاییده هنوز آن که از سر این آینه معجر بکشد قبل از آنی که خودش جلوه کند آماده است عالمی را به تماشای برادر بکشد خانهی فاطمه امروز تماشایی بود که فضا جلوهگر از آیت زیبایی بود در بهاری که نسیمش نفس جبریل است گل ناز دگری رو به شکوفایی بود به خدا چشم خدا دست خدا وجه خدا از جگرگوشهی خود گرم پذیرایی بود تا بیایند به تبریک پیمبر جبریل با ملائک همه در حال صف آرایی بود خانهای را که خدا جلوهی عصمت بخشید در و دیوار پر از نقش شکیبایی بود دختری داشت در اغوش محبت زهرا که سراپا همه آیینهی زیبایی بود دختری داشت سراپا همه مانند علی زینبی داشت تماماً همه زهرایی بود پنج معصوم به او معرفت آموختهاند که ز ایمان و یقین در خور یکتایی بود وصف او عالمهی غیر معلم شده است که به این پایهی قدرش چو توانایی بود کربلا صحنهی عشق است و در این صحنهی عشق همت زینب نستوح تماشایی بود یک زن و اینهمه داغ دل و اینقدر شکیب عقل از این واقعه در ورطهی شیدایی بود به علمداری صحرای بلا کرد قیام رهبر قافلهی عشق به تنهایی بود تا که قنداقهی او را به برآورد حسن حالتی رفت در آنجا که تماشایی بود ساکت از گریه نسد تا که حسینش نگرفت زین دو را تا که ز آغاز شناسایی بود فقط یکبار در دنیای ما لبخند زد زینب که آن هم روز میلادش در اغوش برادر بود نگاه اولم را بین آغوش تو خندیدم از آن بدو تولد با تو یک جور دگر بودم نگاه اخرم گودال بود و گریه میکردم سه ساعت زخم میخوردی، سه ساعت محتضر بودم میان التماس من تو را هر کس که آمد زد چه برمیآمد از این دست تنها، یک نفر بودم به ابن سعد رو انداختم، آخر سر از غربت منی که از سخن با یک غریبه بر حذر بودم به پیش چشم من ده اسب از روی تنت رد شد ولادتت ولادت گریه بود شهادتت شهادت کریه بود هیچ گلی ندیده خندیدنت مگر به موقع حسین دیدنت بنای گریه و زاری نداشتم اما اگر که مادرتان بستری نبود امروز با نفس زدنش خون نمیگریست دیروز اگر جسارت میخ دری نبود ریزد هماره خون دل از دیدهی ترم آمد دوباره فاطمیه وای مادرم امروز هم گذشت و نشد شانه موی من امروز هم گذشت و شانه نشد موی دخترم امروز هم گذشت و نشد خوب مادرم گفتم میان شعله کم از فضه نیستم رفتم ولی از اتش در سوخت معجرم همین که رفتی پشت در، زدن به آرزوت شرر تو لشکر علی بودی تو رو زدن چهل نفر از اسمون اوردنا، به زیر چکمه بردنت شکست علی رو غصهی دو دستی سیلی خوردنت روضه آره اینه که گل تاب فشار دیوار و در رو نداره نداره نداره چقدر سخته ببینم کع سیلی جلو چشمم گوشواره از گوش تو درمیاره در را شکست آنکه نفهمیده بود که حتی به روی او در این خانه باز بود آخر جهاز فاطمه بر دخترش رسید آن دم سوار بر شتر بی جهاز شد گفت من یک زن غریبم و منم منم که از ازل گدای کوی زینبم خدای داده ابرو به آبروی زینبم پرد هماره مرغ دل در آرزوی زینبم قصیده خوان کربلا مرثیه گوی زینبم خدای داده آبرو به آبروی زینبم در ازدحام حشر هم به جستجوی زینبم چقدر دور و بر محمل ما رقصیدند ساز با نالهی طفلان عزادار زدند بی جهت نیست نیافتد سر عباس ز نی عمهام را جلوی چشم علمدار زدند حسین حسین...