زندان رواق روشنی شد غرق نورت
سیدمهدی حسینیپسندیدن56
بازدید24.5K
زندان رواق روشنی شد غرق نورت دیوارها نمناک از شرم حضورت دهلیزها مستاند هنگام عبورت زنجیر، تسبیحی به دستانِ صبورت این بندها در بند زلف دلپذیرت موسای دربندی و هارونها اسیرت یوسف که ترس از تنگیِ زندان ندارد جانِ جهان است او، غمِ کنعان ندارد سیمرغِ عاشق، فکر آب و نان ندارد زندان توان بستنِ مردان ندارد عاشق دلش دریاست حتّی کنج زندان تصویری از دنیاست حتّی کنج زندان ای هفت دریا خیره در پهنای صبرت هفت آسمان یک برکه در دریای صبرت ای هفت شهرِ عشق در معنای صبرت زانو زدند ایّوبها در پای صبرت آقا به این حجم بلا عادت ندارم باید بگویم شاعرم طاقت ندارم آقا به این حجم بلا عادت ندارم باید بگویم ذاکرم طاقت ندارم سنگینیِ شلّاق و آن بازو، خدایا زنجیر بر آن قامت دلجو، خدایا چنگال زندانبان و آن گیسو، خدایا خون و شکست طاق آن اَبرو، خدایا هر چند در دستان او جام بلا بود از تشنگی یکریز یاد کربلا بود معصومه دلتنگ است چشمانش به راه است فهمیدهاند انگار یوسف بیگناه است بر صورتش اما چرا ردّی سیاه است؟ پایان این قصّه گمانم اشتباه است یوسف میآید روی تابوت است امّا از اشک یاران دجله مبهوت است امّا موسای ما از طور سَینا بیعصا رفت تخت سلیمان باز با باد صبا رفت این نوح روی موجی از اشک و دعا رفت تا پَر کشید اوّل دلش پیش رضا رفت بی او اگر چه عشق مشکیپوش میشد نور خدا بود او مگر خاموش میشد در بند بود و عالَمی در بند اویند سادات، جمله نوری از پیوند اویند شهزادگان این جا همه فرزند اویند هر گوشه فرزندانِ دانشمندِ اویند وا میکند بر روی ما بنبستها را بابالحوائج شد بگیرد دست ما را **** گریه زیاد کردم، روضه زیاد خوندم پشت سرت خیلی و إن یَکاد خوندم و إن یَکاد الّذین کفروا، نیزه فرو شد به تنت و إن یَکاد الّذین کفروا، خودت بگو از کفنت جلوی نامحرما معذّبم من زینبم خواهر تو جلوی نامحرما معذّبم چی بگم از حنجر تو؟ جلوی نامحرما معذّبم چی بگم از دختر تو؟ هر بلایی سرم آمد کفنم دست نخورد وقت تشییع تنم پیروهنم دست نخورد لب من غرق به خون بود ولی حرف زدم چون که ترکیب لبان و دهنم دست نخورد