نصب اپلیکیشن نوا
تصویر حسین طاهری - زمان از لحظه‌ی آغاز او چیزی نمی‌داند

زمان از لحظه‌ی آغاز او چیزی نمی‌داند

[ حسین طاهری ]
زمان از لحظه‌ی آغاز او چیزی نمی‌داند
زمین از کهکشانِ راز او چیزی نمی‌داند
مَلَک از وسعت پرواز او چیزی نمی‌داند
بشر از قدرت اعجاز او چیزی نمی‌داند

کسی از عقل، از توصیف، از ادراک بالاتر
کسی که خاکِ پایش هست از افلاک بالاتر

کسی که نامِ او را آسمان دارد به سربندش
که در قرآن حبیب خویش می‌خواند خداوندش
نخواهد دید دنیا تا ابد مردی همانندش
دل از یاران که هیچ، از دشمنان دل برده لبخندش

جهان دارد هنوز از این تبسّم پند می‌گیرد
جهان را عاقبت روزی همین لبخند می‌گیرد

چه معراجی که هرشب از دل سجاده‌اش دارد
چه اَسرار نهانی در نگاه ساده‌اش دارد
چه سَروِ باشکوهی قامت افتاده‌اش دارد
چه اعجازی که در آیات فوق‌العاده‌اش دارد

که حتی مشرکان باآنکه از جان دشمنش بودند 
کنار کعبه هرشب محوِ قرآن خواندنش بودند

میان قومی از جاهل‌ترین مردم اقامت داشت
اگر آزار می‌دادند او را، استقامت داشت
اگر تهدید می‌کردند، او صبر و شهامت داشت
اگر تحقیر می‌کردند، با آن‌ها کرامت داشت

غمش تنها سعادت‌مندیِ آحاد مردم بود
هزاران زخم می‌خورد و دَمی نفرین نمی‌فرمود

شبی پرواز کرد، از آسمان‌ها رفت بالاتر
از آدم‌ رد شد، از عیسی و موسی رفت بالاتر
گذشت از عرش، از جبریل حتی رفت بالاتر
دُنُوّاً وَاقتِرابا رفت بالا، رفت بالاتر

بدون پرده چندی با حبیبِ خود تکلّم کرد
دعایی کرد اگر آن‌جا، دعا در حق مردم کرد
 
وجود نازنینش رحمةٌ لِلعالَمین است او
رُخَش شمس‌ُالضُّحی و گیسویش حَبلُ‌المَتین است او
رسول بی قرین است او، امام راستین است او 
خدا یا بنده؟ حیرانم! نه آن است او، نه این است او

کسی از عمق این راز نهان سر درنیاورده
خدا در جمع خوبانش از او بهتر نیاورده
 
میان کلّ عالم یک نفر با او برابر بود
نه تنها مصطفی را جانشین بود و برادر بود
علی جانِ پیمبر بود و احمد جانِ حیدر بود
پیمبر شهر علم و مرتضی این شهر را در بود

به لطف مرتضی دارد پیمبر شرح صدرش را
ولی افسوس بعد از او ندانستند قدرش را



*****

خدا گواست گی دشمن علی نردم
حلال زاده رهش از حرام زاده جداست

دلم به غیر شما با کسی موافق نیست
گلی به عطرِ خوش پیچک و شقایق نیست

به دست آتشِ دوزخ همیشه در بند است
به نامِ نامیِ تو هرکسی که عاشق نیست

به غیر سینه‌ی پاکت که معدن علم است
دگر به هیچ کجا این همه حقایق نیست

به پای مکتب تو هر که آمد عالِم شد
برای فهم کلاست غریبه لایق نیست

نشسته‌ام بدهم گوش بر روایاتت
قسم به جانِ تو بهتر از این دقایق نیست

اگر که مذهب من جعفری و شیعه شدم
مرادِ مکتب من جز امام صادق نیست

*****

زبان شعر هر قدری که زیبا و وَزین باشد
فقط باید بگوید از علی تا دلنشین باشد

به زیر فرشِ او هرکَس که سر سایید چون قنبر
به بامِ عشر رفته، تا ابد بالا نشین باشد

هو الاول هو الآخر، به لشکر می‌زند حیدر
به میدان رفته اول، وقتِ برگشت آخرین باشد

کسی که به مصافش رفت زنده برنمی‌گردد 
خصوصا که علی سربند زردش بر جَبین باشد

نیازی نیست به جُوشن، که حرز حضرت زهرا
علی بر بازویش بسته که در حِصنِ حَصین باشد

پیمبر دست او را برد بالا تا بفهماند
فقط حیدر امیرالمؤمنین باشد 

علی را این و آن نونِ لنا خواندند و فهمیدند
نباشد گر علی، دیگر نه آن باشد، نه این باشد

عجیب این نیست که با مُرده سلمان گفت و گو می‌کرد 
مُرادی چون علی باید مُریدش این‌چنین باشد

خدا می‌خواست خود را در خیال ما بگنجاند 
علی شاید خدای آسمان‌ها در زمین باشد

نظرات

0

پس از بررسی نمایش داده می‌شود

هنوز نظری ثبت نشده

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل