ز هرم شعله در یاس را که پژمردند
سیدمهدی میردامادپسندیدن12
بازدید3.8K
ز هرم شعله در یاس را که پژمردند در آن هجوم علی را به ریسمان بردند میان تلخی آن صحنه غبار الود شکست قامت مرد و مدینه شاهد بود از آن غروب غم انگیز چند سال گذشت که باز خاطره کوچه از خیال گذشت مدینه همدم اندوه دودمان علیست و باز شاهد مردی ز خاندان علیست که باز آمده آتش در آستانه ی او هزار شکر که محسن نداشت خانه ی او رسیده اند که از باغ لاله را ببرند امام صادق هفتاد ساله را ببرند تصورش چقدر سخت میشود ای وای بزرگ طایفه در کوچه می دود ای وای کسی نگفت مگر پیر مرد بردن داشت تن نحیف مگر تازیانه خوردن داشت میان گریه آرام او بلند نخند به دست بی رمقش لااقل طناب نبند میان سینه او روضه مدینه به پاست طنین روضه اش از وای مادرش پیداست عزیز فاطمه را بی اراده می بردند همه سواره و او را پیاده می بردند دوید و از نفس افتاد پشت آن مرکب دوید و از نفس افتاد گفت یا زینب اگر چه رفت ولی قامتش خمیده نبود به نی مقابل چشمش سر بریده نبود اگر چه رفت ولی سلسله به شانه نداشت به جای جای تنش رد تازیانه نداشت ***