ریخت برهم با زمین افتادنت دنیای من
علی اکبر زادفرجپسندیدن2
بازدید900+
(ریخت برهم با زمین افتادنت، دنیای من دیدی آخر چشم خوردی، خوش قد و بالای من)۲ پیشمرگِ من شدی و پیشمرگِ خواهرت تیر خوردی، نیزه خوردی، جای زینب، جای من (قید مشکت را بزن با من بیا تا خیمهها بعد از این هرکس که حرف از تشنگی زد پای من)۲ مسجد کوفه است اینجا یا کنار علقمه فرق عباس است یا فرق سر بابای من انقدر بازو زمین کوبیدی آبت ریخت داغ تو پشت مرا خم میکند، دریای من این خجالت چه بلایی بر سرت آورده است قد یک طفل است، اینجا قامت سقایِ من (دارد از امروز خواب فکرِ معجر میکند)۲ وای از امروز من، ای وای از فردای من **** (یا علی، پهلوان ما رفته جان نداریم، جانِ ما رفته ماه از آسمانِ ما رفته ساقی خاندان ما رفته رفته تا با شتاب برگردد رفته با مشکِ آب برگردد)۲ قوم و فامیل زحمتش دادند نیمه شب برگِ دعوتش دادند اشناهاش غربتش دادند پیشِ زینب خجالتش دادند یک امان نامه شب شرمسارش کرد تا خودِ صبح بیقرارش کرد کار کارِ تیر و نیزه و خنجر نبود یک امان نامه علمدار را زد زمین (بعد عمری آبروداری دم این بارگاه تیری آمد آبروی مادرم را زد زمین)۲ تا عمودش زد عمود خیمهی زینب شکست اعتبار و شوکت اهل خیم را زد زمین یک امان نامه شرمسارش کرد تا خودِ صبح بیقرارش کرد تا شنیده عمو عموها را زده بر دوش آرزوها را تا کمی تر کند گلوها را بخرد کل آبروها را بچها آمدند راهی شد آنقدر رو زدند راهی شد تیرها ریختند بهم بدنش از نوک پا گرفته تا دهنش پاره پاره شدهاست پیراهنش سوختم پا به پای سوختنش (شک ندارم که او نظر خورده شاخ شمشاد ما تبر خورده)۲ تکهی قرصِ مَه زمین افتاد با چه وضعی ز صدر زین افتاد رد نیزه روی نگین افتاد بین پیشانیاش که چین افتاد گرزی آمد سرش که غوغا شد گرهی بین ابرویش وا شد **** (بزار اینجا بمونم روم نمیشه با تو برگردم اگرچه درهمه جسمم ولی دنیایی از دردم خجالت میکشم از دخترات با دستای خالی دیدم خالیه مشکم از خدا مرگ آرزو کردم)۲ قرار بود آب بیارم بدون دست شدم حسرت میخوردم قرار بود آب بیارم فقط شرمندگی واست آوردم (با قدی که، خم شد برو حلالم کن اگر خندیدن امروز به تو)۲ با رفتنم غوغا میشه پای نامحرما به خیمهها باز میشه **** تا تو بودی سفر به خیر گذشت ای نگهبان محمل زینب تا تو بودی رباب اصغر داشت غرق بوسه سپیدی غم داشت تا تو بودی ندید یک مادر طفلش از تشنگی کند لب لب تا تو بودی رقیه معجر داشت **** دستت نرفت بر کمرم آنقدر که شمر پیچید دور گردن من تازیانهاش یادم نرفتهاست درختی که بینِ راه رخسارهی تو بود چراغِ شبانهاش یادم نرفتهاست که راهب مسیح شد زان کنجِ لب، به کنج کلیسا و خانهاش (از راهب و درخت چه کم داشت دخترت)۲ تو خودت دیدی به چه مصیبتی از تو بازار و تو کوچه رد شدم