نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

کیستم من هفت چرخِ نور را شمس الضحایم مظهر جود خدا شمع وجود مصطفایم سرو باغ آرزوهای علی مرتضایم قلب قرآن، رکن دین، روح خرد، جانِ دعایم بهر علم و کوه حلم و دست جود کبریایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم من به مُلک جان و ملک دین و ملک دل ذعیمم من کتابالله را طاها و نور و حاء و میمم من به چشم اهل معنی وجه ربّ العالمینم من به خیل سالکان حق، صراط مستقیمم من چراغ و چشم سلطان سَریر ارتضایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم بوی عطر جنّت آید از غبار کاظمینم از سنین کودکی فرمانروای عالمِینم هفت خورشید سپهر معرفت را نور عینم پای تا سر مجتبی سر تا به پا جدّم حسینم باب هادی، نازنین فرزند مصباح الهدایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم من به زنجیر محبّت قلب عالم را گرفتم در کرامت ارث از آبای مکرّم را گرفتم در بیان از اهل منطق فرصت دَم را گرفتم جان مأمون، قدرت یحیی ابن اکثم را گرفتم گه به استدلال محکم، گاه با نطق رسایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم در فضا مأمون یکی بازِ شکاری کرد راهی ماهی را صید کرد از دامن ابر و سیاهی بود قصدش امتحان از مخزن سِرّ الهی گفتمش از ابر و تبخیر و هوا و صید و ماهی داد هوش از دست، پیش دانش بیانتهایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم من به خلق آسمان، اهل زمین، باب المرادم من فروغ دیدهی خیر النسا، خیر العبادم من به خیل دوستان و شیعیان زاد المعادم من کریمم من عطوفم من رئوفم من جوادم من به وقت جود با بیگانگان هم آشنایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم سالها سوزِ درونِ خسته شمع محفلم شد از جفا و فتنهی عباسیان خون بر دلم شد عاقبت در خانهی در بسته یارم قاتلم شد در جوانی با شرار زهر حلّ مشکلم شد من که از خلق زمین و آسمان مشکل گشایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم گشت از زهر ستم یکباره قلبم پاره پاره سوختم تا شد نفس در سینهی تنگم شراره ظلم مأمون شد به دست دخترش اجرا دوباره رنجها بردم دمادم فتنهها دیدم هماره در سراب جان دادم و شد عالمی ماتم سرایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم سالها پیوسته کوه غم به روی شانه بردم شد دلم دریای خون از خون دلهایی که خوردم همچو گل کز شاخه میگردد جدا کم کم فسردم مثل بابایم رضا در شهر غربت جان سپردم قاتل نامهربان هم گشت گریان از برایم من کریم ابن کریمم من جواد ابن الرضایم
هنوز نظری ثبت نشده