من روضه خوانِ غربتِ آقای عالمم
سید محمد نبویپسندیدن3
بازدید200+
یا صاحب الزمان... من روضه خوانِ غربتِ آقای عالمم(۲) بی تابِ سر بریدهی ماهِ محرمم با گریه هر غروب من از حال میروم با هر فراز ناحیه، گودال میروم صبح و غروب ندبه کنان گریه می کنم این روضه را به مادرمان هدیه میکنم بر نیزه تکیه داد و ز جایش بلند شد دردش گرفته بود، صدایش بلند شد فرمود زندهام به کجا حمله میکنید(۲) نامردها به خیمه چرا حمله میکنید کار مرا تمام نکرده کجا، صنان اینجا کنار لشکری از گرگها بمان با یال غرق خون شده برگشت ذوالجناح با زین واژگون شده برگشت ذوالجناح اینجا به بعد ضربه زدنها شروع شد اینجا به بعد شیون زنها شروع شد دیدم خودم، به چشمِ ترم وای، وای، وای بیرون زدن اهل حرم وای، وای، وای دنبال ذوالجلاح هراسان و بیپناه با عمه آمدند به بالای قتلگاه جد مرا محاصره کردند یک سپاه دیدم چگونه عمهی ما میکند نگاه هرکس رسید، نیزهی خود را شکست و رفت یک استخوان ز سینهی آقا شکست و رفت یک عده بر تمام تنش سنگ میزدند یک عده بر لباس تنش چنگ میزدند (در آن میانِ حرمت آیینهاش شکست)۲ وقتی که شمر آمد و بر سینهاش نشست از دست او محاسن جدم رها نشد هرچه کشید خنجر خود سر جدا نشد تا که ز روی پیکر بی سر بلند شد فریاد یا بنیَ ز مادر بلند شد اینجا به بعد گریهی من رنگِ خون شَود گیسو به دست شمر ز مقتل برون شود اینجا به بعد زخم دل ما نمک زدند (باور کنید عمهی مارا کتک زدند)۲ راه فرار از حرم آن روز بسته شد با چوبِ نیزه پهلوی زنها شکسته شد آن شب زنان سوخته یاور نداشتند آن شب بناتِ فاطمه معجر نداشتند آی حسین... **** (گلی گم کردهام میجویم او را)۲ به هر گل میرسم، میبویم او را گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهنِ کهنه به تن داشت (گل گم کردهات خواهر منم من) زمین و آسمان هرگز ندیده ببوسد خواهری حلق بریده (حسین جان بوسه باید به روی گونه نشیند اما چارهای نیست رگ هنجر تو مانده و من) اگر کشتند چرا آبت ندادند؟ گلوی نازکت خنجر نهادند اگر کشتند چرا خاکت نکردند؟ کفن بر جسم صد چاکت نکردند چرا انگشت و انگشتر نداری؟ چرا امامهای بر سر نداری؟ نمیشد باورم ای نازنینم سرت را بر سر نیزه ببینم حسین جانم، حسین جانم، حسین جان...