چون که شد وقت ذبح اسماعیل
محمد امینیپسندیدن0
بازدید100+
چون که شد وقت ذبح اسماعیل ناگهان سر رسید جبرائیل تیغ را در کفِ پدر چرخاند بر گلوی پسر کبودی ماند آن کبودیش را که دید هاجر ردّ آن تیغ را به بدید هاجر روزها را به آهِ غم شب کرد از غمِ نورِ دیدهاش تب کرد در دل اضطراب و غمها رفت با همین غصه هم ز دنیا رفت ***** خواب دیدم اومدی پیشم بهت با خنده آب میدم قصه میخونم واسه تو گهوارتو هی تاب میدم چه آرزوها که برای تو نداشتم وَ اِن یَکاد واست میخوندم صدقه کنار میذاشتم هر روز میدیدم که بزرگ میشی عزیزم آرزوی مادریم بود دنیا رو به پات بریزم لالا لالایی، ای علی لالا لالایی.. ***** هر لحظه هی وابستگیت زیاد میشد به مادرت خوابت نمیبرد عمه تا نمیومد بالا سرت تو خواب میدیدم داری دندون درمیاری داری راه میفتی کم کم، به عموت علاقه داری ولی چه فایده، تموم اینا یه خوابه سر شیرخوارم رو نیزه، زیر نور آفتابه لالا لالایی، ای علی لالا لالایی.. ***** خدایا من دلم بچم رو میخواد نشستم چشم به راش اما نمیاد جز خدا در همه همرم به کسی رو نزدم رو زدم آب بگیرم پسرم را کشتن پاشو مادر، پاشو مادر الان نه وقت خوابه خداحافظ خداحافظ عزیزم تا قیامت واسه تو اشک میریزم ***** بس کن رباب حرمله بیدار میشود سهمت دوباره خندهی انظار میشود بس کن رباب زخم گلو را نشان نده گهواره نیست دست خودت را تکان نده چهجوری تابت بدم خوابت بگیره ننه لالا عمو رفته آب بیاره، مادر بمیره ننه لالا