از هرچه بود غیرِ خدا شد جدا علی
حاج حسین سازورپسندیدن0
بازدید100+
از هرچه بود غیرِ خدا شد جدا علی از خود برید و گشت فنا در خدا علی در خَلق و خُلق و منطقش آورد بود آیینهی تمام قدِ مصطفی علی شیرافکنی رسیده قیامت به پا کند این محشر است یا نوهی مرتضی علی شمشیر روی گردنِ گردن کشان کشید اینگونه داد تیغ خودش را جلا علی مثل پدربزرگِ خویش خبرهی نَبرد کابوسِ شمر بود و به رزم آشنا علی میتاخت تا به همت جانانهاش کند درد غریبی پدرش را دوا علی میکرد اعتراف قتیلش به روی خاک پیروز این نبرد حسین است با علی لیلا به گریه گفت که شیرم حلالِ تو خونِ علیست در رگ تو مرحبا علی (از کام یار، بادهی خود را گرفته بود مستانه کرده دِین خودش را ادا علی)۲ آه از دمی که تشنگی از او توان گرفت میرفت با عقاب میانِ بلا علی آغوش خود گشود به رویش خدای او فریاد میزدند ملائک بیا علی اکبر اذان نبود که پخشش کنند آه آه از دمی که شد همهی کربلا علی جسمش به زیر پای پدر تکه تکه ریخت روزِ دهم نبود شبیه عصا علی چیدند بر زمین بدن پاره پاره را برگشت قطعه قطعه به روی عبا علی **** دیدی آخر به غم اسیر شدم کمر من شکست و پیر شدم سر و رویم سپید شد ز غمت عمر من را گرفت، عمرِ کمت ابنسعدی که حقِ ما خورده گفت با خنده ایجوان مرده (تا مرا در کنار نعشِ تو دید پسرش را مقابلم بوسید)۲ پسرم با پدر تکلم کن به منِ بیعصا ترحم کن برکت داشتی تو یک نفری از صد و ده نفر زیادتری وسطِ سی هزار قاتلِ مست شد تنت روی نیزه دست به دست بین قصابها سرت دعواست سر و دستت کجاست؟ پات کجاست؟ بدنت شاخهای ز انگور است دانههایش همه ز هم دور است صورتت را به خاک کوبیدند بعد به صورت تو خندیدند (گریهات مانده، خندهات رفته)۲ نیزهها بین دندهات رفته تو وسیعی و وسع ما کوچک تو بزرگی و یک عبا کوچک پدرت دیدن تنت مات شده بند بند تن تو خیرات شده بوی خونت به خیمه هم آمد عمهات آخر از حرم آمد بعدِ پنجاه سال بلوا شد قد و بالای عمه پیدا شد **** پاره پاره فقط جگر مانده به زمین پیکرِ پسر مانده پدری مضطر است و درمانده از کبوتر فقط دو مشتِ پر مانده ماریه غاضریه کرببلا همه جا ریخت خونِ خون خدا باد و توشه غم و سفر میرفت جان ز جسم حسین در میرفت اربا اربا دل پدر میرفت به عبایی تن پسر میرفت وقت تشیع اوست یا پدرش چه بلایی نیامده به سرش زحمت چیدن بدن سخت است جمع یک پاره پاره تن سخت است قید مثل تورا زدن سخت است به پدر بیپسر شدن سخت است ریز ریزی ولی عزیزی تو چه کنم از عبا نریزی تو این نفسهای آخرِ من بود روی تابوت اکبر من بود به خدا عین باور من بود وقتِ تشیعِ پیکرِ من بود غصه را مختصر کنم بهتر اوف به دنیای بی علی اکبر