سقای دشت کربلا اباالفضل، اباالفضل، اباالفضل
ابوذر روحیپسندیدن1
بازدید51
سقای دشت کربلا اباالفضل، اباالفضل، اباالفضل دستش شده از تن جدا اباالفضل، اباالفضل، اباالفضل * * * * بابَالحوائج است و مشکلگشا اباالفضل شد دستگیر ما با دست جدا اباالفضل در محضرش ندیدم شرمنده سائلی را خیرات میکند چون بیسرصدا اباالفضل هر کس مریض ما را بیجا جواب کرده دلواپسی نداریم، داریم تا اباالفضل بردار حاجتت را در روضهاش بیاور عرض توسل از تو باقیش با اباالفضل دارم به لب دوباره یاد تمام اموات دردآشنا ابالفضل، ای باوفا اباالفضل از دشمنش زده سر، پیش حرم سرش خَم رزمش بهجا ابالفضل، شرمش بهجا اباالفضل خالی شدهست اما در روضه میتواند صدبار پُر کند مشک از اشکها اباالفضل با صورتی که از آن غم میزدود، غم داد با صورت از بلندی افتاد تا اباالفضل کو آن قد بلندش؟ پاشیده بندبندش با نیزه بس که جسمش شد جابهجا اباالفضل هم دست داده از دست، هم پا شده بریده پس در علقمه چگونه زد دست و پا اباالفضل؟ باید حسین میرفت، چون خیمه در خطر بود میزد به سینه میگفت: آه آی خدا، اباالفضل * * * * داداشت اومده پیشت، پا شو سقای پاخوردهم نکش پاتو روی خاکا، ببین دستاتو آوردم رمق از زانوهام رفته، برای دفعهی چندم خمیده شد داداش تو، دارند میخندند این مردم سیمرغ خوش روی حرم، پیش چشمام پَرپَر شدی ای خوش قد و بالای من، از اکبرم ریزتر شدی منو خیمه نبر داداش، سر و دستم فدای تو رُو قول من حساب کردن، تموم بچههای تو رقیهت چند ساعت دیگه، روی خارها میذاره پا بدون ما دوتا میشه، رباب آوارهی صحرا بیمن اسارت میکِشن، کوچه به کوچه خواهرات میشه نصیب حرمله، گوشوارههای دخترات * * * * کوه غیرت را غم شرمندگی، بیتاب کرد مشک پاره، ساقیِ اهل حرم را آب کرد مُصحفی در چنگ لامذهب نیفتد لااقل هیچکس بیدست از مرکب نیفتد لااقل خُود جنگی یک طرف، چوب لوایش یک طرف دستهایش یک طرف افتاده، پایش یک طرف شیوهی قتل امیر تشنه جنجالی شده کاسهی چشم امید خیمهها خالی شده دست داد و دستگیری کردنش آغاز شد باب حاجت باز شد تا فرق سقا باز شد پیکرش بازیچه شد، بازیچهی شمشیرها پَر درآورده است از بس پُر شده از تیرها نیزهها راه نفس در سینه را سد میکنند چکمهها روی تن او رفتوآمد میکنند فاطمه چادر به روی پلک بسته میکشد زحمت بیدست را پهلوشکسته میکشد آه، وضع این بدن آقای ما را پیر کرد گُرد سنگین بود، شکل صورتش تغییر کرد دور پیر خیمهها را بددهن پُر میکند انکسار شاه را لشکر تمسخر میکند بعد سقا نوبت بیرحمی و جنجالهاست وقت ذبح شاه عطشان در تَهِ گودالهاست در کِشاکش چادر سادات پاخُور میشود دور زینب از سنان و حرمله پُر میشود کهنهپیراهن دلیل کشمکشها میشود پای نامحرم میان خیمهها وا میشود (درآوردم تمام تیرها را از تنت اما سهشعبه بِین چشمت گیر کرده، درنمیآید) * * * * این دقایق آخر، لحظهی خوش سقاست یا اَخا سرم اینجا روی دامن زهراست یا اَخا چرا مادر صورتش شده نیلی با وجود بابایم، که به او زده سیلی * * * * شمر چه وضعیه بس کن، بس کن شمر، خولی رو مرخص کن، مرخص کن