این دیدهها که تشنهی خواب و خیال توست
سید محمد نبویپسندیدن2
بازدید64
این دیدهها که تشنهی خواب و خیال توست در آرزوی دیدنِ روز وصالِ توست با ذوالفقارِ حیدریِ خود ظهور کن دنیا در انتظار شُکوه و جلال توست با اینکه معصیت پَر و بال مرا شکست اما توان پر زدن من به بال توست لطفی به حق من کن و در زیر پای خود خون مرا بریز که خونم حلالِ توست میخواستم که هستیِ خود را فدا کنم هرچند که تمام هستی من مال توست این اشکهای جاریِ در محفل عزا سرمنشأش زچشمهی اشک زلال توست یابن الحسن... ***** دَم به دَم گفتم حسین و دم به دم گفتم حسن بازدم گفتم حسین و باز هم گفتم حسن کلّ عمرم خرجِ ذکرِ این دو آقازاده شد اما باز کم گفتم حسین و باز کم گفتم حسن توبه کردم با حسین و دستگیرم شد حسن در وفا گفتم و حسین و در کَرَم گفتم حسن این صدای پای عشق است از نجف تا کربلا یک قدم گفتم حسین و یک قدم گفتم حسن در تمام این مجالس یک قراری داشتم تا رسیدم پای این بابُ الکَرَم گفتم حسن هر کجا در بین روضه تا صدا زد روضهخوان بیکفن گفتم حسین و بیحرم گفتم حسین هر سخن از دل بر آمد لاجرم بر دل نشست هر کجا دل سوخت من هم لاجرم گفتم حسن حرف از شَیبُ الخِضیب آورده شد گفتم حسین کودک و موی سفید و قد خم گفتم حسن ***** ایستادم به نوک پنجهی پا اما حیف دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد هرچه کردم سپر و درد و بلایش گردم نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد آه زینب تو ندیدی بخدا من دیدم مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد سیلی محکم او چشم مرا تار نمود مادر از من دو سه تا سیلی محکمترخورد لگدی خورد به پهلوم و نفس بند آمد مادر اما لگدی محکم و سنگینتر خورد ***** ما را به روی چادرش هی پس نزن ما را تَهِ این کوچهی بن بست نزن دستت شکند مرا بزن سخت ولی نامرد به ناموی علی دست نزن ****** کوریِ چشمِ کسانی که بر او طعنه زدند هرکجا گفتن شاه محترم، گفتم حسن یا حسنو یا حسن... ***** معنی حَیِّ علی خیرِالعمل آمده است پسر صف شکنِ جنگ جمل آمده است طرز جنگیدن سقا به مثل آمده است نعرهی حیدری از چند محل آمده است آمد عمامه سبز پدرش را برداشت یا علی گفت و تمام هنرش برداشت خاطرش جمع که بار سفرش را برداشت وقتی از دوش عمو نیز سرش را برداشت تا که از مادر خود هم نظرش را برداشت آن طرف مرد حرامی تبرش را برداشت ***** نوجوانی وسط معرکه تنها شده است چقدر قاسم خوش قد و بالا شده است صورت غرق به خون تو چه زیبا شده است چقدر نیزه که از روی تنت پا شده لست از چه تقسیم شدی جسم تو منها شده است قدت انگار که اندازهی سقا شده است نعلها نیز برای تو مُهَیّا شده است سر عمامه ات انگار که دعوا شده است چندتا کوچه برای زدنت وا شده است سینه ات مقتلی از روضهی زهرا شده است تیر هرقدر که میشد به تنت جا شده است ***** بی زره آمدی و کفنت را بردن با سر نیزه تمام بدنت را بردن پسر شیر جمل وقت تلافیشان شد پسران با پدران پیرهنت را بردن سیزده جام عسل از چه ز هم پاشیدی؟ از چه رو این همه شَهد سخنت را بردن استخوانهای تو را نرم نمودند اول بعد با چکمه تمام دهنت را بردن دست و پا میزدی و دیر رسیدم ای وای با سُمِ اسب بقایای تنت را بردن