حسینی بودنِ ما از دعای مادرش زهراست
سعید کرمعلیپسندیدن0
بازدید100+
حسینی بودنِ ما از دعای مادرش زهراست هر آنکس که حسینی نیست با زهرای اطهر نیست نگو من آمدم روضه، نگو من آمدم هیئت به اینجا آمدن بیدعوتِ زهرا مُیَسَّر نیست مرا پاگیر کردی بس که پیدرپی کَرم کردی کسی مانند تو حداقلش حداکثر نیست مُحَرَّم آمد و لبیکَ هَلْ مِنْ ناصِرت هستیم خدا را شکر پای روضههایت گوش ما کَر نیست (کشتنت آبت ندادن کشتنت خاکت نکردن ) (بغلم کردی یا اباعبدالله تو چقدر مَردی یا اباعبدالله) ***** کریم کاری به جز جود و کَرَم نداره آقام تو مدینهست ولی حرم نداره وقتی که گنبد نیست بالای مزارش بالم بسوزانید پر زدن ارزش ندارد ***** آمد خبری ز ماهِ گردون شد قرص قمر ز خیمه بیرون آزادهای از تبار زهرا شَهزادهای از سپاه مولا مانند حسن قد رسایش افتاد به پای مقتدایش قاسم چو گرفت اِذنِ جانان انگار حسن رَوَد به میدان هیبت، قد و قامتی خدایی شوکت، سَکَنات مجتبایی بس که علوی شُکوه دارد شأن و شرفی چو کوه دارد برداشت ز روی خود نقابش شد فاش جمال آفتابش تا نعره پی مصاف انداخت در لشکر کین شکاف انداخت من زادهی شاهِ لافتایم اِبنُ الحسنم، عشقِ مصطفایم ای اِزرقِ شامیِ تبهکار من نیستم از تو دست بردار باشد پس از این جدال محکم جای پسران تو جهنم آنگاه که نوبت تو آید پایان حکایتِ تو آید دهها نفر از هجوم قاسم گشتند به سوی نار عازم ناگاه ز تیغ اهل کوفه زد خونِ سرش چو گل شکوفه با حیلهی سختِ قوم بیدار در زیر سُمِ سُتور افتاد از سینه زد ای صدا عمو جان بشتاب که جان دهم به جانان ***** گل بهار تو را گردباد برده عمو چقدر سنگ به پیشانی تو خورده عمو به جای آب به خوردِ تو دشنهها دادند تمام لشکر دشمن سر تو افتادند غبار خودعه چه با گیسوی کمندت کرد رسید نیزه و از روی زین بلندت کرد بنا نبود به موی سرت حنا بزنی دهان نمانده برایت مرا صدا بزنی اسیرزادهی خیمه، اصول قتلت چیست که چهرهی تو عزیزم شبیه قبلت نیست همین که نالهی اُمّاه تو به خیمه رسید مسیر روضه به میخ و غلاف و کوچه رسید ***** از شررِ میخه اگه که مادر داره میمیره زیرِ سرِ میخه ***** افتاده شد چه سنگ زدنی بود قاسم بود و درداش حسنی بود شد از حسن یادی نیره زدن به مجلس شادی شد از حسن یادی سنگا شدن نقلای دامادی پا میکشید رو زمین یا تن اضافه میشد اونقدر پا خورد به تنش بدن اضافه میشد اکبر کم اومده بود حسن اضافه میشد وقتی برگشت، غم شد تازه حالا جُوشن شد اندازه تکلیف این تن روشن بود نیزه میخورد بیجوُشن بود ***** بیا شوق مرا ضرب المثل کن تمام ضرب هایم را عسل کن برای آنکه از دستت نریزم مرا آهسته آهسته بغل کن تمام سنگها بر صورتم خورد یتیمی دردسر داره