بزرگی، بلندی، کریمی، امامی
حاج محمدرضا بذریپسندیدن2
بازدید400+
بزرگی، بلندی، کریمی، امامی تمامِ شکوهی، شکوهِ تمامی کشیش کلیسا و یا راهب دیر تو بین همه واجب الاحترامی به قول ادیبان، خداوندِ جودی به قول همه لاتها بامرامی امیری حسینُ حسینٌ امیری سلامٌ علیکی، علیکَ السّلامی امام حبیبی و عیسای عابس حسینی؟ مسیحی؟ بفرما کدامی؟ ازل روضهات بود ابد روضهات هست تو آن سایهی تا ابد مستدامی از اوّل به تو پادشاهی میآمد از اوّل به ما هم میآمد غلامی مرا از خیابان به هیئت کشیدی پس آیینه پیداست در خِشت خامی کلاغ سیاهم ولی رو به شاهم مبادا نشینم به هر پشت بامی! نه تنها گدایان که هستند حتّی اثاثیهی روضهات هم گرامی پِی روضه گشتم همه کوچهها را اگر شد بیا سمت من چند گامی نگاهم به کهنه حصیر دِه افتاد بمیرم عجب روضهی بیکلامی! تو همصحبت ذات الله بودی تو را چه به اوباش بدنام شامی! ****** ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ****** وای اگر سوختهای نالهی شبگیر کند کودکی را شرر حادثهای پیر کند من چهل سال گرفتار غروبی سردم بین آن کوچهی بد فاطمه را گم کردم آن کسانیکه سر سفرهی من میماندند نانشان دادم و هر روز مذلم خواندند کینهی مخفیشان را علنی میکردند دوستان نیز به من بد دهنی میکردند نگو از پاره جگرها بگو از روی کبود نگو از جعده بگو قاتل من قنفذ بود طعنه این قوم به من بیشتر از زهر زدند صد نفر مادر ما را وسط شهر زدند آی مردم جگری سوخت تماشا نکنید بعد ما هیچ دری را به لگد وا نکنید شاخهی یاس علی داغ زدن داشت مگر یک زن حامله شلاق زدن داشت مگر ******* نقل و نباتم بپاش من پسر آوردهام قابله چون میخ بود پشت در آوردهام ******* عبداله و شریفه و قاسم خدای من دنیا چقدر بچه یتیم از حسن گرفت تو یادگار عزیز برادرم حسنی چگونه تاب بیارم که دست و پا بزنی گل بهار تو را گردباد برده عمو چقدر سنگ به پیشانی تو خورده عمو بجای آب به خورد تو دشنهها دادند تمام لشکر دشمن سر تو افتادند غبار خدعه چه با گیسوی کمندت کرد رسید نیزه و از روی زین بلندت کرد بنا نبود به موی سرت حنا بزنی دهان نمانده برایت مرا صدا بزنی اصیل زادهی خیمه اصول قتلت چیست که چهرهی تو عزیزم شبیه قبلاً نیست همین که نالهی اماه تو به خیمه رسید مسیر روضه به میخ و قلاف و کوچه کشید ببین که از غم تو دست عرش بر کمر است قد تو از قد سقای ما بلندتر است نشسته نیزه شکسته به جای جای تنت شبیه موم عسل حفره حفره شد بدنت عموی پیر تو را غربت تو آزرده حریر جسم تو از چند نقطه تا خورده مرا اسیر غم دلخراش کردی تو میان دشت بریز و بپاش کردی تو نبود باور من غرق سوز و ساز شوم برای نعش تو هم من عبا نیاز شوم