یابنَ الحَسن نگاهی بر روضهها بیانداز
سید محمد نبویپسندیدن1
بازدید81
یابنَ الحَسن نگاهی بر روضهها بیانداز با یک نگاه، شوری بر جان ما بیانداز مارا سیاه پوشِ جَدِّ غریبِ خود کن بر دوشِ دوستانت، شال عزا بیانداز حفظِ طَهارتِ نفس، از ما که بر نیامد فکرِ گناه را خود، از ذهنِ ما بیانداز بیبهرهایم از اینکه، همسفرهی تو باشیم اما تو لقمه نانی، نزدِ گدا بیانداز حُبُّ الحُسین یعنی، خوشبختی و سعادت در هر وجودِ پاکی، این مهر را بیانداز هر شب در انتظارِ، برگِ برات هستیم بر کولمان براتِ، کربوبلا بیانداز مُشتاقِ جانفشانی، هستیم در رکابَت تن را جدا بیانداز، سر را جدا بیانداز گریه کنانِ جَدَّت، اصلاً کفن نخواهند بر روی پیکرِ ما یک بوریا بیانداز داغِ گرسنگیاش، نان را حرامِ ما کرد ما را بیا در این ماه، از اِشتِها بیانداز تنها تو میتوانی، از ذِبحِ او بگویی این روضه را برامان، امسال جا بیانداز جسمِ عزیزِ زهرا، عریان به روی خاک است روی تنِ شریفِ، جَدَّت عبا بیانداز (یابنَ الحَسن، یابنَ الحَسن...) شبِ تیره به استقبالِ نورِ ماه میآید خبر پیچید در صحرا، حسین از راه میآید برای لمسِ گیسویَش، نسیمِ دشت بیتاب است زمینِ کربلا آمادهی دیدارِ ارباب است قدم میزد علی اکبر، پدر مَحوِ تماشایش دلِ آئينه را بُرده قَد و بالای رعنایش رسیده ساقیِ اهلِ حَرَم، پرچم تکان داده فُرات از دیدنِ دریا دهانَش آب افتاده عمو خَم شد، رقیه مینشیند بر سَرِ دوشش رباب از راه میآید، علی اصغر در آغوشش بزرگِ کاروان آنکه بِهَم میزد عَوالِم را دلش تنگِ حسن میشد، بغل میکرد قاسم را بنیهاشم رسانده خویش را اطرافِ یک مَرکَب بگو دنیا سرش پایین بیاید آمده زینب تمامِ چشمها در پیشگاهش کور خواهد بود حجابِ این عقیله پردههای نور خواهد بود نِدای اُسکُتوا فوراً طنینانداز خواهد شد پرِ جبریل پیشِ پای زینب باز خواهد شد رِکاب مصطَفایی را شده نقشِ نگین بانو علی و فاطمه تلفیق شد در ذاتِ این بانو ببین کوه صَلابت را چه نیرومند میآید وِقار از شوکتِ این زن، زبانش بند میآید امان از ظهرِ عاشورا، چُنان از حال خواهد رفت تمامِ هستیاش با شمرها گودال خواهد رفت سنانِ مَست اطرافِ حسیناش تاب خواهد خورد عزیزِ تشنهکامَش نیزه جای آب خواهد خورد چه جَنجالی، میانِ لشکرِ هرکاره میبیند دلیلِ کِشمَکِشها را لباسی پاره میبیند دَمِ مغرب شده با سر به زیری میرود زینب خدایا لال کن مارا اسیری میرود زینب به شب میانِ بیابان نرفته بودم و رفتم به جستوجوی یتیمان نرفته بودم و رفتم نَخُفته بودم و خُفتَم به روی خِشتِ خرابه به کوفه گوشهی زندان، نرفته بودم و رفتم هزار رنگِ پریده، ندیده بودم و دیدم شفق به ماه چکیده، ندیده بودم و دیدم ندیده بودم و دیدم مَحاسِنَت در خون به داس یاسِ بریده، ندیده بودم و دیدم نگفته بودی و گفتی، اذان زِ مَأذنهی نی به نیزه گوش به قرآن، نکرده بودم و کردم سرِ پیراهنِ تو گریهی مارا در آوردند میانِ اینهمه کشته چرا تنها تو عریانی (حسین جان...)