تَرَکهای لَبَت از خاطر دریا نخواهند رفت
حاج مجتبی روشن روانپسندیدن3
بازدید54
تَرَکهای لَبَت از خاطر دریا نخواهند رفت کسی چون ساقیِ تو تشنه از دنیا نخواهد رفت نمیآید به پایین لحظهی تعویض هم حتی در عالم پرچمی چون پرچمت بالا نخواهد رفت اتابت یا که لبخندت ندارد فرق برانی یا بخوانی نوکر از اینجا نخواهد رفت کنارِ کوچهی بابالرجا، جان میدهم یک روز گدا اَغلَب برونِ خانه از دنیا نخواهد رفت همان یک قطره اشکی که به ظاهر ساده میآید یقین دارم زِ یادِ حضرتِ زهرا نخواهد رفت من آن روزی که افتادم به وادیِ غمت، هربار نمیدانستم از سر دیگر این سودا نخواهد رفت درون خیمهها طوری گلِ نیلوفریات سوخت که دیگر تا ابد این داغ از دلها نخواهد رفت اگر آبی به اصغر هم رسد، آن استخوانی که به ضرب تیر در رفته است دیگر جا نخواهد رفت رباب اندازهی سر نیزهها را دیده، ترسیده بگو بر نیزه خواهد رفت سرها، یا نخواهد رفت نفس تنگ است و تیغِ قاتل، تشنهی خون است بگو دیگر به روی سینهات با پا نخواهد رفت پس از ذبحِ تو در گودال فهمیدم کسی دیگر شبیه تو از این دنیا به آن دنیا نخواهد رفت همه منتظرن، مادرش برسه کاش صدای برادر به خواهرش برسه خودت هم خوب میدانی که ذِبحَت کار خواهد برد سنان هم تازه رسیده پس دگر حالا، نخواهد رفت خودت گفتی برو از دخترانِ من حفاظت کن و اِلّا از کنارت زینبِ کبریٰ، نخواهد رفت تنورِ روشنِ خولی که رفتی با خودم گفتم سرت دیگر به دِیرِ راهب و ترسا نخواهد رفت شبِ تیره به استقبالِ نورِ ماه میآید خبر پیچیده در صحرا حسین از راه میآید برای لمسِ گیسویش نسیمِ دشت بیتاب است زمینِ کربلا آمادهی دیدارِ ارباب است قدم میزد علی اکبر، پدر مَحوِ تماشایش دل آیینه را برده، قد و بالای رعنایش رسیده ساقیِ اهلِ حَرَم، پرچم تکان داده فرات از دیدنِ سَقّا، دهانش آب افتاده عمو خم شد رقیه مینشیند بر سرِ دوشش رباب از راه میآید، علی اصغر در آغوشش بزرگِ کاروان، آنکه بِهَم میزد عَوالِم را دلش تنگِ حسن میشد، بغل میکرد قاسم را بنیهاشم رسانده خویش را اطرافِ یک مَرکَب بگو دنیا سرش پایین بیافتد، آمده زینب تمام چشمها در پیشگاهش کور خواهد بود حجابِ این عقیله، پردههای نور خواهد بود نِدای اُسکُتوا فوراً طنین انداز خواهد شد پَرِ جبریل پیشِ پای زینب باز خواهد شد رکابِ مُصطفایی را شده نقشِ نگین بانو علی و فاطمه تَلفیق شد، در ذاتِ این بانو ببین کوهِ صَلابت را چه نیرومند میآید وَقار از شوکتِ این زن زبانش بند میآید اَمان از ظهر عاشورا، چنان از حال خواهد رفت تمامِ هستیاش با شمرها گودال خواهد رفت سنان مست اطرافِ حسینش، تاب خواهد خورد عزیزِ تشنه کامَش، نیزه جایِ آب خواهد خورد چه جنجالی، میانِ لشکرِ هرکاره میبینم دلیل کِشمَکِش هارو لباسی پاره میبینم دَمِ مغرب شده، با سر بهزیری میرود زینب خدایا لال کن مارا، اسیری میرود زینب از حرم رفتنت فقط کم بود داغِ پیراهنت فقط کم بود شاهِ بالا نشین عالَم از مَرکَب افتادنت فقط کم بود آیه آیه مبارکِ قرآن زیر پا ماندنت فقط کم بود پیشِ چشمِ من ای برادر جان زیر و رو کردنت فقط کم بود زخمی و غرقِ خون و عریانی اینچنین دیدنت فقط کم بود سمتِ گودی قتلگاهت با نیزه آوردنت فقط کم بود قاتلت را به سینهات دیدم ذبح کردنت فقط کم بود