کجای روضهمون نشستی، صاحب عزا
عادل خوشروپسندیدن3
بازدید200+
کجای روضهمون نشستی، صاحب عزا قراره که نبینمت تا کی، صاحب عزا کجای دنیا گریه میکنی، یابنَالحَسن برای قتلگاه و بزمِ می، صاحب عزا آجَرَکَ الله، سرِت سلامت این روزا قلبت میدونم میشه اذیت ما میشنویمو شما میبینی چهجوری به عمه زینبت، شده جسارت سرت سلامت با مادرت روضه میخونی این شَبا مِنَّت بذار تو مجلسِ ما هم بیا اگه میری کنارِ شیشگوشهی حسین سلامِ مارو برسون به کربلا یابنَالحَسن، آقا بیا... **** کسی که آمده در خانهاش پشیمان نیست کریم چون حسنِ مجتبی به قرآن نیست به غیر سفرهی او پای سفرهای منشین که هر طعام لذیذی به نفع مهمان نیست در آن میانه که پای حسن وسط باشد برای حاتمِ طایی مجال جولان نیست همین که راه دهد نزد خود مرا کافیست همیشه سائلِ این در که حاجتش نان نیست حساب امشبمان با کریم آلُ اللهست ضرر کند بخدا هرکسی که گریان نیست برای روضه سرم درد میکند امشب چرا که دردِ مرا غیر گریه درمان نیست کریمزاده کریم است ، روح "کَرَّمنا"ست کریم میشود آنکس که مادرش زهراست به روی خوش، به نگاه لطیف شهرت داشت پسر چقدر به بابای خود شباهت داشت ندیده بود مدینه شبیه او پسری علاوه بر جگرِ مجتبی، سخاوت داشت حسن سرشت حسن صورت و حسن سیرت چقدر ماه شب چهارده لیاقت داشت به ارث برد ز بابا که صبر پیشه کند به دوست نه به بیگانه هم محبت داشت جُزامیان مدینه دعاش میکردند به همنشینیِ با هرکدام عادت داشت رسید کرب و بلا و نشان عالم داد حسین با حسنش دائماً شراکت داشت عمو عمامهی خود را بر او کفن کرده مگر عزیز یتیمش چقدر حرمت داشت! نه جوشن و نه زره نه حمایل و نه سپر برای کرب و بلا شوق بینهایت داشت به پیش ناقهسواران چو یَل به میدان رفت شبیه حضرت شیر جمل به میدان رفت همینکه با غضب از دوش خود عبا انداخت تمام لشکر کفار را ز پا انداخت گهی به میمنه بود و گهی به میسره بود چقدر ولوله در این برو بیا انداخت زمین ز هر قدمِ طفلِ مجتبی لرزید چه رعشهای به اراضی کربلا انداخت به سبک و شیوهی جنگ عمو ابوالفضلش چقدر سر وسط دشت نینوا انداخت علی علی به لبش بود و یکّه و تنها چهار تک یل ِسردار شام را انداخت شکار بعدی آن شیرِ بیشه، ازرق بود سر و تن و سپرش را جدا جدا انداخت ولی پس از لحظاتی دگر ورق برگشت نگاهی از حسد آن قوم بیحیا انداخت به یک اشاره رسیدند و دورهاش کردند یکی به سوی تنش نیزه بیهوا انداخت نفس میان دو پهلوی او به تنگ آمد به چشمِ تَر نظری سوی خیمهها انداخت چه شد در آن وسط معرکه نفهمیدند که سُمِ اسب ردی بر دهان چرا انداخت گرفت تا که ز خونِ جگر وضو سر داد و با دهان شکسته عمو عمو سر داد ***** بیا نجمه ببین امروز عروسی عزا شد کف دستای دومادم با خونش حنا شد یه پایکوبی رو سینش با سُمِ اسب به پا شد براش یه کوچه وا شد واسه تبریک اومدن با نیزه دور و برش هی جای نقل و نبات سنگ میپاشن رو سرش سفرهی عقد مگه جای نیزه و شمشیر و تیره نجمه لختهی خون نفس دومادمونو داره میگیره نجمه دومادمونه این بدنی که رو زمین غرقِ به خونه عروس نجمهاس اونی که اشک بیکسی میریزه نجمهاس حسن نبودی گل پسرت رو کشتن از سر حسودی پیر و جوون با عصا زدن نیزشونو بیهوا زدن لگد به پهلوش چرا زدن مثل مادر کینهی جمل با قاسم تلافی شد براش همین زخما کافی شد نعلای اسبم اضافی شد شد دردسر ***** دومادمونه کاش به عروسش یکی پیغام برسونه تموم شده کار بره آماده شه برا کوچه و بازار چه انتقامی منتظرن قبیلهی ازرق شامی صف میکشن جلو ناموس ما تو شام میان همه واسه انتقام چی بگم از مجلس حرام ای با غیرت جلو زنها سر قاسم رو نیزههاست وقتی تو بازار برو بیاست میگن سنان خیلی بیحیاست