نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نگاه آینه تصویر ماه را گم کرد همینکه مرکب تو خیمهگاه را گم کرد گرفت دور تو را لشکری که جلّادند یکییکی سر فرصت به جانت افتادند چقدر فاصله افتاد بِین تو تا من ببین علی سر پیری چه کردهای با من غم عظیم تو آتش زدهست بر جگرم به احترام پدر پا نمیشوی پسرم؟ تو وارد جدلی پُرمخاطره شدهای گرهگشای عشیره، گرهگره شدهای فرات چشم تو را سدِّ نیزه میبندد به گریه کردن من اِبنِسَعد میخندد اسیر فتنهی یک مشت کینهجویی تو میشه اذان ختم مرا بگویی تو؟ شباهت تو به پیغمبرت کجا رفته؟ نگو که قاب نبی زیر دست و پا رفته تو بهتر از همه راه دل مرا بلدی بیا دومرتبه بابا بگو به من وَلَدی دهان عرش ز وضع تن تو وا مانده هزارخاطره در دشت از تو جامانده گرفت یوسف مصری عزای پیرُهنت عزیز اهل حرم، ریزریز شد بدنت زره نباشد اگر پیکر تو میافتد تن تو را که بگیرم، سر تو میافتد به فکر حُرمت اهل و عیال ما هم باش خدا کند نرسد عمه بِین این اوباش تمام تو به حرم میرسد؟ مشخص نیست برای بردن جسم تو یکعبا بس نیست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد