اولین روز است بی گهواره میگردی علی
محمدحسین پویانفرپسندیدن6
بازدید400+
اولین روز است بی گهواره میگردی علی یک شبه مادر برای خود شدی مردی علی آخرین باری که بستم بند این قنداق را در دلم افتاد دیگر بر نمیگردی، علی بیشتر شرمنده میسازی پدر را، گریه کن بس کن این لبخند، اشکم را در آوردی، علی زانویت را جمع کردی، بس که پیچیدی به تیر دستها را جمع کردی بسکه پر دردی علی باز کن از ساقهی این تیر انگشتان خود نیست همبازی تو، بیچارهام کردی علی بیتعادل هستی و ماتم چگونه با سرت حجم تیر حرمله را تاب آوردی، علی میزنی لبخند، پیدا میشود سرهای تیر عاقبت دندان شیری هم در آوردی، علی ****** به همه رو زدم اما چه کنم، خندیدند خواستم آب بگیرم پسرم را کشتند (یا صاحبالزمان)