سوزانده فلک را نفس پر شرر من
حاج محمدرضا بذریپسندیدن9
بازدید300+
سوزانده فلک را نفس پر شرر من از بس زده آتش غم تو بر جگر من شبهای فراق تو چرا صبح ندارم کی میرسد از راه چراغ سحر من پئعام مرا باد کجاها که نبرده سرگشته شدهدقاصدک نامه بر من این کوچه و آن کوچه از این شهر به آن شهر دنبال تو افتاده دل درد به در من یعقوب تو بودن به من پیر میآید اشک دم مشکم شده تنها هنر من شاید بخرند آبِ رویم، آبرویم را شاید که به دردی بخورد چشم تر من سرگم گناهم که سرم گرم شما نیست این بازی دنیا چه نیاورد سر من یک لحظه مرا هم به خودم وا مگذاری تنها تویی آگه به سود و ضرر من در ظرفیتم نیست که با جز تو بجوشم گفتم نگذارد احدی سر به سر من تقدیر قشنگیست اگر آخر عمری یک بار به کوی تو بیفتد گذر من ای کاش که قبل از اجلم سر برسی تو ترسم که نیایی و بیاید خبر من اوّل ببریدم به نجف بعد بمیرم آغاز شود پیش علی جان سفر من تعبیر من از صحن علی خانهی باباست خشنودم از اینکه شده حیدر پدر من دلتنگ ترینم دل من تنگ حسین است یک دم نرود خاطره اش از نظر من با قافله اش کاش که میبُرد دلم را تا فرش قدمهاش شود بال و پر من آخر ته گودال سنان میرسد از راه وای از تن ارباب بدون سپر من ***** نماز عشق شکسته نخوانده بودم و خواندم قنوت بازوی بسته خوانده بودم و خواندم زنی ز هاشمیان تاکنون اسیر نبوده دعا به ناقه نشسته نخوانده بودم و خواندم به دوش جسم دو دختر نبُرده بودم و بُردم ز کینه سنگ ز شامی نخورده بودم و خوردم به قتلگه به من و دخترت چه شد دیدی که زنده زنده کنارت نمرده بودم و مُردم به شب میان بیابان نرفته بودم و رفتم به جستجوی یتیمان نرفته بودم و رفتم نخفته بودم و خفتم به روی خشت خرابه به کوفه گوشهی زندان نرفته بودم و رفتم هزار رنگ پریده ندیده بودم و دیدم شفق به ماه چکیده ندیده بودم و دیدم ندیده بودم و دیدم محاسنت در خون به داس یاس بریده ندیده بودم و دیدم بهر مریم رطب فرستادند صدقه شد نصیب مریم تر همه را میزدند در بازار عمّه را میزدند محکم تر یعقوب من بودم تو را داغ جوان کُشت یوسف تو بودی و مرا بازار بُردند ***** کوفه و بغض حیدر و حسودیا شبیه مادرم با ایان کبودیا یه راست بریم محلّهی یهودیا هرچی صدا زدم من یه زنم زدن هم به تو سنگ زدن هم به منم زدن اسمتو بردم و توو دهنم زدند چشمت روشن کوفه و شامم بردند چشمت روشن بزم حرامم بُردند