نصب اپلیکیشن نوا
تصویر محمد حسین عطائیان - حریم قدس مرا جبرئیل، دربان است

حریم قدس مرا جبرئیل، دربان است

[ محمد حسین عطائیان ]
حریم قدس مرا جبرئیل، دربان است
مزار کوچک من قبله‌ی بزرگان است

اگرچه ابر سیاهی‌ست بر مه رویم
ز اشک دیده مزارم ستاره‌باران است

من آن صحیفه‌ی خوانای لیلةالقدرم
که همچو فاطمه قدرم همیشه پنهان است

*****
با رقیه آمدم نوکر شدم
یا رقیه گفتم و بهتر شدم

روضه‌هایش در حقیقت کیمیاست
خاک بودم تیره بودم زر شدم

من شب سوم پرستم تا ابد
سومین شب بود دیده تر شدم

سرنوشتم را چه دیدی آخرم
با رقیه وارد محشر شدم

******
هرجا که نگاه تو به پرچم افتاد حرم رقیه‌ست
تنها حرمی که روضه‌خون نمی‌خواد حرم رقیه‌ست

اومدم زیارتت با گریه با زاری
تو هنوزم وسط بازاری
خیلی روضه‌ی نگفته داری

******
من داشتم تو را بغل اما نداشتم
من ساحلم چه فایده دریا نداشتم

دختر دلش خوش است به لالایی پدر
از تو که توقع بیجا نداشتم

طوری شده که فکر کنم از همان نخست
انگار یتیمم و بابا نداشتم

میشه زودتر برسی پیش دخترت
اصلاً قبول نیست نگو پا نداشتم

رفتی کنار راهب و پیشم نیامدی
چون مثل دیر خانه‌ی زیبا نداشتم

*****
کنج خرابه گر به نجوا بود
تاریک بود تنهای تنها بود
از ترس فکر صبح فردا بود
یهو شلوغ شد

با کنیز اومده دختر یزید
حرف بد زد نفسم دیگه برید

******
یادش بخیر آن‌همه بازی و کودکی
بودم عزیز خانه‌ی تو‌ تا نداشتم

یادش بخیر لقمه به دست تو خوردنم
جز دامن تو هیچ متکا نداشتم

*******

یا عزیز الله چشمت را بگیر
نان خشک انداختند و دخترت تحقیر شد

آیینه‌ات گرفته و بارت شکسته است
اما ببخش قوت پا... نداشتم

*****
دیدن چشای خسته اومدی
دیدن دستای بسته اومدی
پیش کاروان خسته اومدی
حالا که دیگه نمی‌تونم پاشم
حالا که پاهام شکسته اومدی

دخترت خیلی گرفتار شده
مثل عمه دست به دیوار شده
یه چیزی بهت میگم جا نخوری
چشام از گرسنگی تار شده

بگو تو خرابه بندم نکنند
بیشتر از این گله‌مندم نکنند
به خدا خیلی سرم درد می‌کنه
بگو اینجوری بلندم نکنند

بابایی پامو نگاه
ورم چشمامو نگاه
نبودی من‌ جا موندم
بابایی مومو نگاه

******

به‌هم‌ می‌ریزم از داغت جهانی را
که این‌ها شکوه نیست بشنو تو این مرثیه خوانی را

به دندانی که من دارم تلفظ کردنم سخت است
ولی یادم نرفته شیوه‌ی شیرین زبانی را

خودم می‌خواستم تا عین زهرا مادرت باشم
فقط کم داشتم از مادرت قد کمانی را

می‌خواستی عروس شوم پیرزن شدم
مویم سفید و رخت سپیدم سیاه شد

سر کردم به فرش خاک خرابه غمی نبود
سر کردم بر سر دوش سقایت زمانی را

خودم می‌خواستم در کودکی پیرت شوم اما
بدون تو نمی‌بینم نمی‌خواهم جوانی را

نشان کاروان هفده سر بر نیزه بود اما
به طوری زد که من گم کرده‌ام صحرا نشانی را

حرمله گل‌های گلشن‌و میزد
همه ذریه‌ی پنج تن‌و میزد
آخرش نفهمیدم گناهام چی بود
شترش راه نمی‌رفت منو میزد

نه تنها چشم خوردم بلکه بدجوری کتک خوردم

******

فکر هرجا را بگویی کرده بودم آه
خدا لعنت کند هر ثانیه این زجر ملعون را

*****

این زجر نامرد بابایی مگه بهم امون میداد
منو میزد به سر نیزه دست تکون‌ میداد
بهش می‌گفتم که بسه نزن به قلب ما شرر
گوشواره‌ای رو که داداش علی اکبرم خریده بود نبر

******

با هلهله چقدر زدند
به زخم قلب ما نمک
منو میزد بهم می‌گفت
بگو عموت بیاد کمک

فدای خشکی لبات
...

شکسته دندونای تو 
چوب خیزرون زدند
بابا دیگه نمی‌بینم
چشام شده تار...

******

چه مویی داشتم بابا زمانی
چه مویی داشتی بابا زمانی

اگر مال منی پس پیش من باش
چرا دائم به دست این و آنی؟

******

اون چادر قشنگی که
سوغات آوردی از سفر
میون شعله سوخت برام
یه چادر جدید بخر

موی سر تو سوخته و
موی منم سفید
می‌خوام نشون بدم تو رو
به دختر یزید

فدای خشکی لبات
بیا یه ذره آب بخور 
تو خواب همش به شمر میگم
تو رو خدا سرو نبر

امون امون
شکسته دندوناتو چوب خیزرون
عقیقت‌و دیدم تو‌ دست ساربون
دیگه برای دخترت نمونده‌....

*****

عمه دست غم روی کمر داره
از کبودی تنش خبر داره
یه چیزی رو با دلهره می‌گفت
قبرشو عمیق بکن خطر داره

نظرات

0

پس از بررسی نمایش داده می‌شود

هنوز نظری ثبت نشده

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل