کاروانبازگشتهوحالا
حسین طاهریپسندیدن70
بازدید19.5K
کاروانبازگشتهوحالا مادریآمدهبهاستقبال مادریکهنبودعلقمهو مادریکهنبوددرگودال دخترهازسفررسیدهاو دربساطشبهغیرآهنداشت دخترش تا که سیر گریه کند غیر ٱغوش او پناه نداشت کاشازدخترشنپرسدکه زینبمازحسینمنچهخبر ازعلیاکبروعلیاصغر ازجگرگوشهحسنچهخبر آهعونومحمدترامن درکنارتچرانمیبینم ازرقیهبگوچرااورا بیناینبچههانمیبینم دخترمقامتتخمیدهشده دخترمصورتتشکستهشده چیستاینردبهرویدستانت دستانتمگرکهبستهشده عاقبتبغضدخترشترکید گفتمادرهرآنچهشددیدم بنشینتاکهخوبگریهکنیم روضههارابهچشمخوددیدم دیدمازخیمهگاهمادرجان علیاکبرشزمینافتاد کاشبودیکنارمامبنین داشتآنجاحسینجانمیداد تیروقتیبهحلقاصغرخورد دیدمازدوراضطرارشرا آهدرپشتخیمهخاکشکرد تامبادکسیمزارشرا آهامبنینچراهرگز ازپسرهایخودنپرسیدی مادرماهایعشیرهچرا ازقمرهایخودنپرسیدی قبلعباسهیچکسحتی فکرغارت ز خیمهگاهنداشت تاعلمبودبیندستانش هیچکسسمتخیمهراهنداشت آهبعدازبرادرمعباس دستغارتحریصشدمادر میگذاریکهبگذرممادر یادآنلحظههایدردآور کاشبودیکنارمامبنین رویتلعصرروزعاشورا لشکریرفتگودالو پسرفاطمهتکوتنها بدنشماندهبودرویزمین کهرسیدنددهنفرازراه باچهلنعلتازهتشییعشد شرفلاالهالله