روزگارم با رقیه سر آزار داره
محسن محمدی پناهپسندیدن2
بازدید200+
روزگارم با رقیه سرآزار داره دخترت امشب باتو وعدهء دیدار داره هق هق صدامو میشنوی غم یار داره روسریمو دوست دارم بوی علمدار داره ؛ دستای بسته مهم نیس سرم شکسته مهم نیس سنگ بباره مهم نیس لباس پاره مهم نیس مهم تویی که عمامه سرت نیست مهم تویی اومدی پیکرت نیست مهم تو بودی که سرت بهَم ریخت مهم تو بودی که برات دلم ریخت تو امام منی من فدای تو بابا سر بی بدنی من فدای تو بابا _ دستم و برداشتم از زخم لبت باز میشه تو اگه لب تر کنی موقع پرواز میشه من بمونم برا عمه درد سر ساز میشه من فقط تُو بغل تو خنده هام ناز میشه ؛ چند دفعه مُردم مهم نیست غذا نخوردم مهم نیست بال و پرم سوخت مهم نیست راستی سرم سوخت مهم نیست مهم تویی که موی سرت سوخت کجا بودی رگهای حنجرت سوخت مهم تو بودی که برات بمیرم گفته بودم سرت رو پَس میگیرم تو امام منی من فدای تو بابا سر بی بدنی من فدای تو بابا __ هر کسی رو نیزه ای دل گرفتار داره مثلا رقیه با سر عمو کار داره ای عمو زجر به کُشتن من اصرار داره عمه جانم و ببین دست به دیوار داره ؛ سیلی و آزار مهم نیست کوچه و بازار مهم نیست کنایه و نیش مهم نیست می ریختن آتیش مهم نیست مهم تویی که حُرمتت شکسته سرت توی دست یه عده مسته مهم تو بودی که برام عذاب بود دیدم سرت تو مجلس شراب بود تو امام منی من فدای تو بابا سر بی بدنی من فدای تو بابا