نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

روز بود، روز روشن روز بود، مادر و من شب شد، با یه سیلی تا خونه رسیدن، سخت شد آروم گرفتم دوتا دستارو هی میتکوندم خاک دیوارو مگه میرسیدیم دو قدم راه رو تا خونه رسیدن تا به خونه روو پا نیومد نور دیگه به چشما نیومد از توو کوچهها تا به الان حال مادرم جا نیومد درد داشت، درد غربت تب داشت، پر حرارت چشماش از کبودی قلبش از جراحت میسوخت جان دو عالم دیگه بیجون شد طوبی خمید و بید مجنون شد صورتش کبود شد؛ دل من، خون شد از داغ جسارت وقتی مرغ روحش رها شد روح از تن عالم جدا شد پیش چشم من قتلگاهش قلب سنگی کوچهها شد هستم بیقرارت دورم از دیارت دلتنگم حسنجان دلتنگ مزارت آقا تو مجتبایی؛ تو کرم داری مولا امیر و تو علمداری توو تمام دلها، تو حرم داری هستم بیقرارت ای همه امیدم حسنجان ای شاه شهیدم حسنجان تو رهبری و مقتدای رهبر رشیدم حسنجان
هنوز نظری ثبت نشده