رسید موعد داغی که سخت سوزان بود
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن7
بازدید1K
رسید موعد داغی که سخت، سوزان بود غمی که در اثرش فاطمه پریشان بود رسید لحظه و ساعات آخر مردی که اوج دغدغهاش یاری فقیران بود رسید روز وداع رسول خوبیها همان که بر همگان رحمتی فراوان بود به یاد یا اَبَتا گفتنش به پیغمبر دو چشم ام ابیها عجیب گریان بود دوباره یاد اُحد بود و یاد دندانش دوباره خسته از این لشگر دورویان بود همان زمان که بنای سقیفه برپا شد دمِ شهادت خاتم، زمانِ هجران بود اگرچه زهر گرفت از وجود او طاقت ولی هنوز رُخش مثل شمس تابان بود چقدر تشنه شد و سوخت لحظهی آخر همان نبی که دلیل نزول باران بود هنوز جای همان سنگهای اهل جفا به روی بال و پر خستهاش نمایان بود هنوز اهل کِسا مست عطر او بودند هنوز خانه پر از خاطرات جانان بود چقدر حیف نگاهش اگر که بسته شود همان نگاه که اوج یقین سلمان بود چقدر حیف نفسهای آخرش باشد همان نفس که معطر به عطر قرآن بود رسول رفت و فدک غصب شد در آن اوضاع امان ز حال علی رسول رفت و در این خانه چادر زهرا میان دود لگدمالِ حزب شیطان بود رسول رفت و علی را کشان کشان بردند بتول در عقبش بین راه بی جان بود رسول رفت و به بازوی او غلاف زدند همان دَمی که در آن کوچه راه بندان بود رسول رفت و به اشک بتول خندیدند سه ماه فاطمه از خلق، روی گردان بود