ذرّات وجودم به سربازی خیلش
محمدحسین حدادیانپسندیدن70
بازدید6.7K
ذرّات وجودم به سربازی خیلش چون خَلق جهان است سراسر به طفیلش این عالم حادث همه زان نور قدیم است این خلقت احسن همه زان خُلق عظیم است از آدم و نوح و نبی و موسی و عیسی بر ماه جمالش همه مشتاق تماشا او کیست که زهرا همه از اوست امیدش؟ او کیست که حیدر شده عبدی زِ عبیدش؟ او کیست که مدحش همه ذرّات بگویند؟ ما نه که امامان همگی اُمّت اویند او کیست که با اوست همه خیر و سلامت؟ اسباب شفاعت همه با اوست قیامت افسوس که این اُمّتِ همواره مسلمان نشناخته او را به حدِّ بوذر و سلمان ذرّات به شاگردیِ این مردِ خداروست فرموده خداوندِ جهان، اُسوه فقط اوست این جملهی پیغمبر ما روحنواز است محبوب من از خاک، زن و عطر و نماز است زن را که رسانده است بهجز ختم رسولان از زنده به گوری به کمالات فراوان در باور ما، زن غزل حُسن الهیست هر بیت از این شعرِ خدا لایتناهیست بر زندگی آن نکتهی ارزنده نتیجه است عالم همه مبهوت کمالات خدیجه است در زندگی آری همه باید زِ ولی گفت از زندگیِ سادهی زهرا و علی گفت آزادی ما نیز، در آزادیِ جان است هنگام رهایی، زِ تعلق زِ جهان است زن، زندگی، آزادیِ اصلی، برکات است ارزندهترین جلوهی آن در صلوات است ای زن، به تو از فاطمه اینگونه خطاب است ارزندهترین زینت زن حفظ حجاب است این پرچم سبز علوی سرخ حسینی این پرچم پُر خیرِ شهیدان خمینی این پرچم افراشته، رمز وطن ماست حتی سحر مرگ، به روی کفن ماست چون پرچم گنبد سبب عشق و غرور است این پرچم حق است که بر قلّهی نور است احزاب جداییطلب و خیل و منافق در فکر براندازی با غرب، موافق خوردند دوباره، زِ علی سیلی محکم این لشکر کفر است که پاشیده شد از هم تا عشق فرود آمد و این خاک چمن شد تا سرمهی چشمِ دل ما، خاک وطن شد تُرک و لر و قشقا و بلوچ و عرب و کُرد بر عزّت ایرانِ سرافراز قسم خورد هم بر سر عهدند، شریفان و دلیران بر عشق به جمهوری اسلامی ایران این بانگ سلیمانیِ دل، محترمِ ماست جمهوری اسلامی ایران حرم ماست **** روایتیست که خالی زِ هر چه اشکال است ثقهست چون سندش منتهیالآمال است که بود حضرت صادق به خانه دورانی رسید محضر او شیعهای خراسانی گلایه کرد به حضرت که یا امام ششم! برای معرکه آمادهاند این مردم نظر کنید مساجد پُر از مسلماناند کنون که شکرخدا شیعیان فراوانند به خلق حجّت خود را دگر تمام کنید زمان آن نرسیده است تا قیام کنید؟ سخن رسید بدینجا کلام کامل شد غلام خانهی حضرت، به خانه داخل شد امام گفت بیا و اطاعت از من کن تنور خانهی ما را بیا و روشن کن همین که گشت تنور از حرارتش آذین خلیلوار برو بین شعلهها بنشین غلام خانه که هارون مکّی است اسمش بدون این که ببینند، ترس در جسمش بدون حرف اضافه در تنور نشست امام صادق، درب تنور را هم بست پس از گذشت زمانی میان خوف و رجا امام گفت: فلانی! تنور را بگشا همین که باز شد آن از شرارهها گلگون غلام سالمِ سالم پرید از آن بیرون! امام گفت: فلانی! عجیب ترسیدی! نظارهکن که چنین است شیعه! فهمیدی؟ تویی که دعویِ یاریِ شیعهها داری بگو که شیعهی اینگونه چندتا داری؟ رها زِ همهمهی شیعیانِ صوری باش اگر که شیعه شدی، شیعهی تنوری باش تنور گفتم و دیدم قلم صبور نبود تنورِ حادثه تنها همین تنور نبود تنور حضرت صادق، اگر گلستان شد تنورِ خولیِ ملعون، زِ شعله سوزان شد سرِ عزیزِ خدا و تنورِ آن فاسق در آن زمانه کجا بود حضرت صادق؟ سری چنان که به شبهای شامیان کوکب سری که بود فقط روی شانهی زینب چرا تمامی موهاش سخت سوختهاند؟ سرِ عزیزِ خدا را چه سان فروختهاند؟ **** یادشبهخیر موی تو را شانه میزدم افتاده دست شمر چرا خاطرات من **** مسلمانان! حسین مادر ندارد غریب است و کسی بر سر ندارد **** سفر اولم یادم اومد و کربلا بارون میزد و کربلا بارونه کربلا مادرت میشه مهمونِ کربلا شب جمعه روضهخونِ کربلا بارونه کربلا سر پیراهنت پیرم کردن از زندگی سیرم کردن از زندگی سر پیراهن تو گریهی ما را درآوردند