دیگه طاقت ندارم توی خیمه بمونم
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن3
بازدید1.1K
دیگه طاقت ندارم توی خیمه بمونم من دیگه اَشهَدم رو میخونم صاحب آسمونا حالا روی زمینه چقدر میده بوی مدینه دست من و نگیر عمه بذار برم پیش عمو بذا یه کاری بکنم داره شهید میشه عمو خواهش من و ببین روم و نزنی زمین چیز دیگه ای از تو نمیخوام همین... این همه لشکر اومد توی گودال عجیبه عمو جونم تو این دشت غریبه نفسای برُیده یکی خنجر کشیده یکی اومد با قدّ خمیده با تیغ و دِشنه اومدن به گمونم سر ببرن خدا به دادش برسه حدود سیصد نفرن عمه تو بذار برن فکر نکنه بیکسه حتی جلوی تیر و بگیرم بسه خواهش من و ببین روم و نزنی زمین چیز دیگه ای از تو نمیخوام همین... دیگه دارن میریزن جلوی چشم اطفال همه نیزهدارا تو گودال داره میبینه عمه که رو سینش میشینه الهی که رقیه نبینه عمو جونم غصه نخور من اومدم فدات بشم به جای بابا اومدم تا سپرِ بلات بشم دستای کوچیک من شد سپر حنجرت خواهش من و ببین روم و نزنی زمین چیز دیگه ای از تو نمیخوام همین...