دیگر بس است زحمتِ عـمّه نمی دهم
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید1.2K
دیگر بس است زحمتِ عـمّه نمی دهم حتی شده است مِنّـتِ دیوار می كشم بابا تحملِ نفسم مشكلم شده از پهلوئی كه خورده زمین كار می كشم با چوبِ خیزرانِ پدرهای خود هنوز پیشِ خرابه دختركان گرمِ بازی اند گهواره ی علی ، گُلِ سر، كفشهای من ... از مجلسی كه حرف كنیزی ما شنید احوال خواهرت چقدر ریخته به هم باید مرتبت كنم امشب كه نیزه نیست رگهای حنجرت چقدر ریخته به هم یك سنگ از میان دو نیزه عبور كرد شكر خدا به جای سرت خورد بر سرم جـان رباب، شكر خدا سنگ دومی جای سر پسرت خورد بر سرم یك چند بار را كه خود من شمرده ام افتاده ای ز نـیزه به روی زمین شان جز نیزه دار همسفری داشتی مگر؟ بوی تو می دهد چقدر خورجینشان پیشانی تو را كه مداوا نكرده اند قدری چكید خون جبینت به روی من انگشتر تو داشت و زد روی گونه ام افتاد نقش روی نگینت به روی من دندانِ شیریم كه شكست، سرم شكست هر كس كه دید روی مرا اشتباه كـرد عمّه به معجـرم دو گِره زد، كشیدنش روی مرا كشیدنِ مـعجر سیـاه كرد ته مانده های گیسوی نازم تمام شد در بینِ مُشت پیرزنـی گیـر كرده است لقمه به دست حرمله می خورد نان ولی با پشتِ دست طفلِ تو را سیر كرده است