نصب اپلیکیشن نوا
تصویر محمد حسین عطائیان - دینم بنا شد بر صراط مستقیمش

دینم بنا شد بر صراط مستقیمش

[ محمد حسین عطائیان ]
دینم بنا شد بر صراط مستقیمش 
شاهی و من هم از گدایانِ قدیمت 

شد تاج و تخت سلطنت زیبنده‌ی تو
جبریل و هم‌پیمانه‌هایش هم علیمت 

یا نور و یا سبوح و یا قدوس گوید 
تکیه کند افلاک بر شأنِ عظیمت 

نام حسن را می‌برم وقتِ نیایش
امید دارم بر دل و جانِ رحیمت 

دست مرا کوتاه از عشقت مگردان‌
پای مرا بگذار باشد بر گلیمت 

مثل جُزامی‌ها مرا هم‌سفره‌ات کن
لقمه بده بر من تو با دست کریمت

قاسمم تو شدی محو تماشا، من و آنچه خودت می‌دانی 
من شدم عاشق تو حال تو در مهمانی 

اشتیاق تو به رفتن همه را حیران کرد
همه گریان و تو برعکس ولی خندانی

سنگ‌ها نقل عروسی تو شد در میدان
باز در این معرکه شمشیر تو می‌چرخانی

آه از این غم که عروسی به عزا تبدیل شد
دیده‌هاست دَمِ خیمه همه بارانی 

***
گُلِ طوفان‌سواری وای بر من 
تمامِ عشق یاری وای بر من

علی‌اکبر که جوشن داشت آن شد 
تو که جوشن نداری وای بر من 

***
حرفی بزن بیا به عمویت توان بده
آن را که نیزه‌ات زده بر من نشان بده

***
پاشو از رو خاک، دست‌وپا نزن 
عمو داره دست‌وپا گم می‌کنه 

کوفه داره برای گندمِ رِی
بچه‌هامو مثل گندم می‌کنه

بانگِ قاسم‌ابن الحَسَنِت
اینه که تنهاترین گناهته
هر جوری شده بَرِت می‌گردونم
دخترم تو خیمه چشم به راهته

***

ماهِ من، ماه‌عسل رفتن تو کُشت مرا
چه عروسی عجیبی، چه حنابندانی

پاشو قاسم که عروست به اسارت نرود
پاشو قاسم که هوا بی‌تو شده طوفانی

پا بر زمین مَکش که دلم ریش می‌شود

***

خونین شد و چه سنگ زدنی بود 
قاسم بود و درداش حسنی بود 
 
***

شد از حسن یادی
نیزه زدن به مجلسِ شادی 
شد از حسن یادی 
سنگا شدن نقلای دامادی

***

پا می‌کشید رو زمین، یا تن اضافه اومد؟
اونقدر پا خورد به تنش، بدن اضافه اومد 
اکبر کم اومده بود، تویی اضافه اومد 

***

تکلیف این تن روشن بود
نیزه می‌خورد، بی‌جوشن بود

راه نفست را نیزه‌شکسته بسته

***

پا بر زمین مَکش که دلم ریش می‌شود
پَرپَر مَزَن مثال کبوتر برابرم، پسرِ برادرم

این سینه‌ی شکسته و مجروح تو مرا
انداخت یاد سینه‌ی مجروحِ مادرم 

***

ماندن به زیرِ سُمِ فَرَس سخت می‌شود
با دنده‌ی شکسته نفس سخت می‌شود

نفس کشیدنِ پهلو شکسته آسان نیست

***
 
نفس که می‌کشید 
خون زِ سینه‌اش نمایان می‌شد 

***

خیز و دنبالم بیا، نجمه انتظارت را کشید 
دیگر این مجلس عزای ما عروسی نمی‌شود 

***

نوشته‌اند پایت بلایی بزرگ
نوشته‌اند پایم عزایی بزرگ 

به این سن و سالت چه مردی شدی
شدی یک‌تنه مجتبی‌ای بزرگ 

آنقدر سنگ به دوروبرِ تو ریخته شد
بنا شد به دورت بنایی بزرگ 

چنان سُمِ مرکب کشیده تو را 
که حتی جان نمی‌شود در عبایی بزرگ

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل