دید شاه دین چو عبدالله را
حسین سیب سرخیپسندیدن4
بازدید3.7K
دید شاه دین، چو عبدالله را بگذران از بام گردون، ماه را همچو جان، آن طفل را در بر کشید ز آه دل، اتش به خشک و تر کشید گفت ای روشن ز رویت جان من سرو باغ و نوگل بستان من اندر این دشت بلا، جز تیر نیست غیر تیر و نیزه و شمشیر نیست جان من، از چه ز جان سیر آمدی پیش روی نیزه و تیر آمدی حسین... در جواب آن امام دین پناه گفت ای روشن ز تو، عرش الاه آمدم تا سر نهم بر پای تو در حرم خالی نبینم جای تو چون به خاک افتاده از کین پیکرت آمدم از خاک بردارم سرت پاره پاره، از چه گشته جامهات ای بلدت سر، چه شد امامهات به ابی انت و امی ابی عبدالله... اگر کسی کفن کربلا، به تن نکند به صد کفن، اگر آید به حشر، عریان است