سوخته گرچه پَرش از شرر غارتها
حاج حسین سازورپسندیدن11
بازدید1.6K
سوخته گرچه پرَش از شرر غارتها پا نهادهست روی تاج اَبَرقدرتها اُسکُتوا گفت و عوالم همگی لال شدند ریخت از هیبت او هیمنهی هیبتها سالها پیش در این شهر، بزرگی میکرد آه، دیگر خبری نیست از آن عزّتها بین این شهر بنا بود که مهمان باشد اُف بر این رسم پذیرایی و این دعوتها شاهبانوی جهان باشی اگر هم وقتی دست بسته برسی میشکند حُرمتها دختر پردهنشین علی و فاطمه را نگهش داشته کوفه سر پا ساعتها لااقل کاش اباالفضل برایش میمانْد با حضورش چه کسی داشت از این جرئتها خارجیزاده که گفتند دلش سوخت ولی قاریاش آمد و برداشته شد تهمتها داشت مانند علی خطبهی غرّا میخوانْد سر که آمد به سر آمد سخن و صحبتها دست بر شانهی طفلانِ حرم میگیرد آن که خم بود به پایش همهی قامتها میدود تا که کسی نان تصدّق نخورد آری افتاده به دوشش همهی زحمتها شد قبول اُمّ حبیبه همه نذریهایش خانمش آمده در کوفه پس از مدّتها اوّلش هرچه نظر کرد کسی را نشناخت تا سرِ نیزهنشین کرد عیان نسبتها روز از شدّت گرما، شب از سرمایش پوست انداخته بودند همه صورتها سر که افتاد زمین زود برش داشت رباب چون دگر گیر نمیآمد از این فرصتها