دوباره شب شد و طبع خیال من گل کرد
مازیار طاولیپسندیدن1
بازدید700+
دوباره شب شد طبع خیال من گل کرد قلم به روی ضریح ورق توسل کرد دوباره دفتر تاریخ دست و پا گم کرد مرام مستی من سر به شیشهی خُم کرد دوباره شد شب میلاد و دل هوایی شد اگر غلط نکنم باز کربلایی شد دوباره بسته شده راه از سما به سمک روان به سوی مدینه هزار دسته ملک ببین که فاطمه یک انقلاب آورده عصارهی گل خلقت گلاب آورده گرفته عرش خدا عطر و بوی سیبش را بغل گرفته حبیب خدا حبیبش را بهشت جا شده در گاهوارهای کوچک ظهور کرده خدا در نوای یک کودک فرشته ای گیسوی خود فرش راه او کرده ستاره ای در رخ او ماه جست و جو کرده زمین به یمن وجودش نماز میخواند به گوش خاک خود این کشف راز میخواند بگو به گمشدگان کشتی نجات آمد نظام هر دو جهان علت ثبات آمد بگو به مردم خاکی که نور آمده است ضیاء دیدهی دلهای کور آمده است بگو که صبح صداقت دمید بگردید بگو که نور هدایت رسید برگردید بگو که مفسر آیات نون و کاف آمد برای مرده دلات عین و شین و قاف آمد یگو که خون خداوند عالمین آمد خلاصه کن سخنت را بگو حسین آمد حسین ...