دوباره دور حسینیم خوب و بد باهم
علی اکبر زادفرجپسندیدن4
بازدید300+
دوباره دور حسینیم خوب و بد با هم نشستهاند دَمِ در علی و زهرا هم محرم آمده، هر خانه پُرفروغ شده هزارشکر حسینیهها شلوغ شده بدون کبر، بدون ریا، بدون اَدا خوش آمدید رفیقان سیّدُالشهدا خوش آمدید که این خانه، خانهی کرم است و این حسینیهها باطناً خودش حرم است به روی فرش حسینیه سجده کن صدبار نشستهایم کنار ائمهی اطهار نگو که مستحب است این همه عزاداری که هر چه واجب از این مستحب شده جاری هزار جنگ بیاید، هزار آتش و دود عزای اعظم ما برقرار خواهد بود سلام مَحرم رازم، سلام امام حسین دعا کن اول ماهی برام امام حسین بگیر دست مرا، خستهام، پریشانم برای قافلهی تو سگ نگهبانم زمانه گرچه مرا از تو دور کرد حسین نمیشود به دلم آتش تو سرد حسین میان آتش عشقت گُمم کنی خوب است برای دیگ غذا هیزمم کنی خوب است عجیب نیست دلم با غم تو ساز شده لباس خونیِ تو بِین عرش باز شده همان لباس که سرنیزه زیر و رویش کرد و از نظارهی این صحنه مادرت غش کرد * * * * اینجا همه شاهند، از دَم بینیازند آبادیِ ارباب ما مسکین ندارد لطفاً بفرمایید بالا، اشتباه است چون مجلس آقای ما پایین ندارد مشق شبم صدمرتبه نام حسین است جز نام زیبایش لبم تمرین ندارد بالاسر قبرم فقط روضه بخوانید نوکر به جز ذکر حسین تلقین ندارد هر کس برایش روضه رفتن نیست واجب درک صحیحی از اصول دین ندارد هر جای روضه قابل جان دادن ماست پس روضه خواندن که سبک، سنگین ندارد ای کوفیان اجسادتان را دفن کردید آیا عزیز فاطمه تدفین ندارد؟ نزدیک مغرب بود که دین خداوند افتاد زیر پای آنکه دین ندارد * * * * دست از این پیرُهن ارثیه بردار سنان مادرش دوخته با زحمت بسیار سنان خولیِ خیرندیده چه خیالی داری؟ کوفیِ چشمدریده چه خیالی داری؟ خورجین دست گرفتی سر گودال چرا؟ ماندهای خیره به این زخمیِ بدحال چرا؟ * * * * این خلق نابهکار به ما پشت پا زدند در ابتدای راه، حقیرانه جا زدند ما را به چند کیسهی گندم فروختند مولا میا به کوفه که قید تو را زدند از پشتبام بر سر این پیک نامهبر با خنده سنگهای زمخت جفا زدند هر سنگشان دقیق به لب میخورَد حسین از هر هزار سنگ، یكی را خطا زدند آن هم كه خورد گوشهی پیشانیام، ولی با قصد امتحان به جبین شما زدند افتادم از بلندی و غضروفهای من با لحن جانگداز، شما را صدا زدند * * * * پیکرم تا به زمین خورد، صدا کرد حسین شیشه از بام که افتاد، صدایی دارد پشت دروازه مرا فاتحهای مهمان کن تا بگویند که این کُشته خدایی دارد از بام نه، از چشمشان افتادم آخر دیدی چهکاری دست زینب دادم آخر؟ حیرانم اما هیچکس حیران من نیست باور کن این جایی که دیدم، جای زن نیست اینجا که میآیی کمی معجر بیاور از دست خود انگشترت را دربیاور معجر برای دخترت کم دارد این شهر من خوردهام، سیلیِ محکم دارد این شهر گیسوی من از کوچههایش خاک خورده لبهایم از سیلیِ محکم چاک خورده اینجا برای نعل، پا دارند آنقدر کنج تنور خانه جا دارند آنقدر امروز جان دادم اگر، جانت سلامت دندان من افتاد، دندانت سلامت چوبی به لبت خسته دیدم دندان تو را شکسته دیدم