دوباره آمدم پس کسی صدا کرده
ابوذر روحیپسندیدن3
بازدید1.2K
دوباره آمدهام پس کسی صداکرده میانِ اینهمه مردم مرا سوا کرده دعای خیرِ کسی پشت سینهزنها هست چقدر فاطمه در حق ما دعا کرده همیشه عشقِ تو جاریست در دلِ نوکر خدا ارادهی خِیری برای ما کرده به حق گریهی زینب خدا بیامرزد هر آن کسی که مرا با تو آشنا کرده تمامِ خَلق به فردای حشر گریاناند به جز هر آن که برای تو گریهها کرده قسم به چادرِ زهرا تو حاجتم هستی همیشه اشکِ غمت حاجتم روا کرده هر روزِ هفته با نگاهت عالَمی دارم وقتی که هستی در کنارم چه غمی دارم؟ راحت بگویم من بدونِ عشق میمیرم من زندهام تا لحظهای که همدمی دارم حرفِ دلم را به کسی جز تو نمیگویم وقتی به خوبیِ تو آقا مَحرمی دارم در سایهی هر بِیرقی سینه نخواهم زد وقتی که مانندِ تو صاحبپرچمی دارم هرجا که پای تو وسط باشد بدونِ شک از غربتت بارانِ اشکِ نَمنَمی دارم نامت تبِ مرثیه را میآورَد با خود هر چهاشنبه در دلِ خود ماتَمی دارم در بندِ چشمانِ تو بودن، اوجِ آزادیست نقشِ در و دیوارِ دل لبیک یا هادیست با اشکِ شوق اما به رنگی شاد میسازم یک مأذنه به قامتِ شمشاد میسازم گلدستههایی باصفا زیباتر از زیبا جای همان گلدسته که افتاد میسازم ابنُالرضایی و همه عالَم دخیلِ تو پس در حَریمت پنجره فولاد میسازم باید که سامرا خودش مشهد شود روزی صحنی شبیهِ صحنِ گوهرشاد میسازم در کنجِ سقاخانهات یه کاسهی زرّین با آن النگوها که مادر داد میسازم باشوقِ اِحداثِ حریمِ مادرت آقا از کارگرهای حَرم استاد میسازم روی مدافعان حسابِ ویژهای وا کن پس لشکری از مالِک و مقداد میسازم میآیم و یک روز خاکِ سامرایت را از چنگِ هر بیگانهای آزاد میسازم تو رو به پاییزی و من هم رو به پاییزم دارم به پای روضههایت اشک میریزم دستِ خودم که نیست غربت را نمیفهمم یک ذره از دریای مِحنت را نمیفهمم هرچه تأمّل میکنم در روضهها با خود باور کن این درد و مصیبت را نمیفهمم