دم مغرب بود انگار ذبح تو واجب بود
سید محمدرضا نوشهورپسندیدن2
بازدید79
دمِ مغرب بود، انگار ذبح تو واجب بود پیرهنو بردن، اوضاعت نامناسب بود دلمو خون کرد، شمر موهاتو پریشون کرد با لگد داداش، از گودال منو بیرون کرد نگران بودی، زیرِ پای سنان بودی خاتم آوردی، چون فکر ساربان بودی زیر و روت کردن، هی پنجه توی موت کردن تا که آب خواستی، سر نیزه تو گلوت کردن حسین جان، حسین جان، یا مظلوم... **** حسین جان به یاد لبت یک شبم خواب راحت نداشتم کنار تن بی سرت کاسهی آب گذاشتم یا مظلوم حسین جان تو بودی و گودال و ریگ و تنت زیر نیزه خداحافظی کردی با زینب از زیر نیزه یا مظلوم صدا میزدم مادرت رو، یا مظلوم نشون میدادم حنجرت رو، یا مظلوم صدا میزدم مادرت رو ای بیکس به دامن بگیره سرت رو، یا مظلوم (تموم لحظههای سر بریدن سرش بر روی پای مادرش بود) به صحرا سپردم بپوشونه داداش با خاک تنت رو بمیرم که بردن جلو چشم من پیرهنت رو واویلا