دلم از حوضچه ی اشك وضو ميگيرد
حاج محمود کریمیپسندیدن8
بازدید1.4K
دلم از حوضچه ی اشك وضو ميگيرد از غم بغض غريبانه گلو ميگيرد باز شد دفتر غم نامه ی آن ماهي كه چند ماهي است كه از آينه رو ميگيرد قصه ی تازهجواني كه دگر پير شده روح بخشي كه خود از زندگياش سير شده داستان شب يك خانه ی كوچك كه در آن ماه در بستري از درد زمين گير شده شب رسيده است و پر از عطر خدا ميگردد جاريِ زمزم خون دور صفا ميگردد مردي از دلهره ی حُرم تب بيمارش اشك ميريزد و دنبال دوا ميگردد ميچكد در نفس شب، عرق شرم زمين در نگاه غم مردانه ی دلتنگ ترين ميرسد صوت ضعيفي كه به او ميگويد لحظهاي مرحمتي كن به كنارم بنشين من همان آينه ی شبزده از سنگ توام رو گرفتم ز تو چون سايه ی بيرنگ توام پيش من باش و ببين امشب از آن شبهايي است كه كنار تو و يك عالمه دلتنگ توام نشود فاش جهان آنچه ميان من و تواست تا اشارت نظرنامه رسان من و تو است اين همه قصه ی فردوس و تمناي بهشت گفت و گويي و خيالي ز جهان من و تو است دردها پر شده در خانه ی سينه كه مپرس قصههايي است در اين بيت حزينه كه مپرس كاش ميشد كه شبي با تو بگويم آقا رازي از كوچه ی باريك مدينه كه مپرس فاش كردم به جهاني كه منم پابندت زخمهايم به فداي گل يك لبخندت من فقط زخم از آن كوچه خريدم اما غرق كابوس شده روز و شب فرزندت از شب حادثه روي حسنم زرد شده از غم دلهره ی او نفسم سرد شده جلوهاي كرد كه انگار تو همراه مني كاش ميديدي عليجان پسرم مرد شده قدم نمی رسید که خود را سپر کنم