نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

دلدادهات ای دلبرِ عالَم، شده مضطر وقتی برسی کوفه که مسلم شده بیسر دارم زِ خداوند تمنّا چو گدایی تا من به شهادت نرسیدم تو بیایی بر حالِ من بیکَس و بی یار نظر کن از این سفر ای شاه بیا صرف نظر کن ای کاش رَوَم مثل علی در دل صحرا با چاه بگویم غمِ پنهانیِ خود را میگفت که ای چاه گُلم پشت در افتاد مادر وسط شعلهی در با پسر افتاد بر طُوعه سپردم نرود باز کند در تا نشکند از ضربِ لگد پهلوی دیگر زینب که ندیده است کسی سایهی او را آید به کنار بدنِ اکبرِ لیلا هر لحظه مجسّم کنم از بام و سرِ دار افتد گذر دخترعمویم سرِ بازار بازار کجا و دف و چنگ و نِی و دشنام بازار کجا و دُرجِ عفاف و ملأِ عام باز است در این شهر زبانها به تملّق رسم است پذیراییِ با نانِ تصدّق
هنوز نظری ثبت نشده