دست او در آسمان دست شهادت را گرفت
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن8
بازدید5.2K
دست او در آسمان دست شهادت را گرفت بال در بال شهادت مزد خدمت را گرفت آن شب از هرجا خبر می آمد از پرواز او رفته رفته این خبر رنگ حقیقت را گرفت میتوانست او نباشد در میان کوه و دشت آسمان اما صدایش کرد، رخصت را گرفت چشمهایش را تماشا کردم و بغضم گرفت چشمهایی را که از آن خواب راحت گرفت کار کرد و کار کرد و کار کرد و کار کرد این دویدنها مسیر بی نهایت را گرفت خارج از وابستگی این جناح و آن جناح بین مردم آمد و سمت عدالت را گرفت جای او در قلب مردم بود، نه در پشت میز از همان اول که آمد حرف ملت را گرفت از علی بن ابی طالب (ع) نشان مِهر را از حسین بن علی (ع) مُهر سیادت را گرفت او دلش تنگ امام مهربان خویش بود در شب میلاد او اذن زیارت را گرفت ای که بودی سالها از روضه خوانهای حسین لحظههای آخرت ارباب دستت را گرفت پیکر تو شد گریز روضههای قتلگاه روضههایی که ز جان شیعه طاقت را گرفت برادر جان سلیمان زمانی چرا انگشت و انگشتر نداری؟ خودم دیدم گلم پر پر به خاک است تنش از تیر و نیزه چاک چاک است خودم دیدم که انگشتر ندارد به خاک افتاده اما سر ندارد ای سر بریده بال و پرم را نگاه کن داغی که مانده بر جگرم را نگاه کن پاشو کمک بده که سوار شتر شوم نامحرمان دور و برم را نگاه کن با شمر و حرمله طرف شام میروم