درختهای امیدیم از دیار حسن
سیدرضا نریمانیپسندیدن8
بازدید10.4K
درختهای امیدیم، از دیار حسن پُر از شکوفهی عشقیم در بهار حسن به سلسبیل و به زمزم که احتیاجی نیست رسیده است لبِ ما به جویبار حسن به دخل کاسبیام برکتی فراوان داد از آن زمان که شدم خادم تبار حسن همین دو لقمهی نان را حسن به ما بخشید گرفته سفرهی ما رنگ از اعتبار حسن کریم بودنِ او قابل محاسبه نیست کجا ترازوی ما و کجا عیار حسن؟ کدام شاه نشسته است با جزامیها بلند میشوم از جا به افتخار حسن شنیدهام که به سگ هم غذا تعارف کرد هنوز ماتم از این لطف بیشمار حسن بنازمش که چنان شیر از جمل برگشت چه کرد در دلِ آن فتنه ذوالفقارِ حسن من از طفولیتم عاشق دو شاه شدم منم دچار حسین و منم دچار حسن