در زلفِ چون کمندش ای دل! مپیچ کآنجا
حنیف طاهریپسندیدن3
بازدید200+
در زلفِ چون کمندش ای دل! مپیچ کآنجا سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت رندان تشنهلب را آبی را نمیدهد کس گویا ولیشناسان رفتند از این ولایت ... ای که به عشقت اسیر خیل بنیآدمند سوختگان غمت با غم دل خرّمند هر که غمت را خرید، عشرت عالم فروخت باخبران غمت بی خبر از عالمند ... چون به عزاخانهاش پا نهی، آهسته نِه بال ملائک بُوَد فرش عزای حسین خندهکنان میرود روز جزا در بهشت هر که به دنیا کند گریه برای حسین ... ما فقیریم و گدا بر سر کوی تو ولی پادشاه است فقیری که در این کوچه گداست